شفای قلب زخمی

۱۲ سال اول زندگی ام، هیچکس مرا به حساب نیاورد و تمام سعی ام این بود که همه را راضی نگاه دارم. فرقی نمیکرد، معلمانم، دوستانم، والدینم. پدر من الکلی بود، و خانه ما مثل چرخ فلکی بود که به وضع روحی پدرم بستگی داشت و بر پایه او میچرخید.
وقتی ۱۲ ساله بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و من یاد گرفتم که روی پای خود بایستم. شروع به کار نیمه وقت کردم تا مادرم را در مخارج خانه کمک کنم.
وقتی به مدرسه راهنمایی رفتم، دوران سختی را پشت سر گذاشتم تا خودم را با شرایط جدید وفق دهم. اونقدر میخواستم همرنگ جماعت باشم که شروع کردم به سیگار کشیدن تا مثل بقیه باهال “کول” به نظر بیام. نمره هام افت کرد و یک سال تمام را مردود شدم. اون موقع ۱۵ سالم بود، و در یک دفتر کار میکردم، کارم اونقدر زیاد بود که مزه پول رو چشیدم و متوجه شدم که از پول بیشتر از مدرسه خوشم میاید. در سن ۱۶ سالگی تحصیل را رها کردم.

در جستجوی استقلال

یک آپارتمان مجزا برای خودم اجاره کردم و به آنجا اسباب کشی نمودم، تا مثل بزرگترها اونجا زندگی کنم. با اونهایی رفیق شدم که از من حدااقل ۱۰ سال بزرگتر بودند و مرا تشویق میکردند که به کلوبهای شبانه روم. این اولین مزه ای بود که از چیزی که من فکر میکردم آزادی است به مشامم رسید. با مردانی که از من خیلی بزرگتر بودند قرار ملاقات میگذاشتم که اکثر آنان نیز یا الکلی بودند یا معتاد به مواد مخدر.
دوست پسرم، وقتی که۱۷ سالم بود به من تجاوز کرد. آزادی که در این مدل زندگی یافته بودم، مرا به سمت بارداری ناخواسته کشاند که به سقط جنین منتهی شد. در اون موقع هیچ احساس پشیمانی یا ندامتی نداشتم، احساساتم از بین رفته بود. وقتی یکی از مردهایی که از قبل میشناختمش از من خواست تا با او به کالیفرنیا بروم، این شانس را دو دستی قاپیدم تا از زندگی ام فرار کنم؛ اما در کالیفرنیا نیز، همه چیز بدتر شد. رابطه ما بسیار مخرب شد و بسیار بد به پایان رسید.

به دنبال شخص درست

همیشه فکر میکردم که اگر من ” اون شخص درست ” را پیدا کنم، همه چیز عوض میشه و من بالاخره خوشحال و شاد خواهم شد. بعد از اینکه به خانه برگشتم، در یک کاباره در پایین شهر شروع به کار کردم. بعد از ۲ سال، متحیر بودم که آیا همه زندگی همین است. با یکی از همکارانم قرار ملاقات گذاشتم و شروع کردیم با هم بیرون رفتن. وقتی کریسمس رسید، اون منو به خانواده اش معرفی کرد. اونها به نظر خیلی خوشحال و متحد به نظر میآمدند. کاملاً بر خلاف خانواده من. اونها یک چیز متفاوتی داشتند. من متوجه شدم که او چند سال پیش به کلیسا میرفته ولی صنعت نمایش اونو اغوا کرده و از کلیسا بیرون کشیده. میخواستم بیشتر بدونم، بنابراین کتابمقدسی رو که در کودکی به من داده بودند، برداشته و شروع کردم به مطالعه آن.
ما چند ماه با هم دوست بودیم، اما او یک روز به من گفت که دیگه نمیخواد منو ببینه. داغون شدم. دقیقاً وقتی که فکر میکردم شخص درست رو پیدا کرده ام، دوستی ما به پایان رسید. موضوع جالب این بود که، با وجود اینکه اشک میریختم و ناراحت بودم، احساس میکردم که تنها کاری که باید انجام بدم اینه که خدا رو بهتر بشناسم. بنابراین صبح روز بعد، به یک کلیسای محلی رفتم. نام موعظه این بود” قلبهای زخمی” تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که نزد خدا فریاد برآورم و از او کمک بخواهم.

در جستجوی چیزی دائمی

در طی مطالعه کتابمقدس، متوجه شدم که خدا مرا دوست دارد و برای زندگی من نقشه ای دارد. کتابمقدس به من میگفت که اگر من به گناهانی که در زندگی مرتکب شده ام اعتراف کنم. و به عیسی مسیح به عنوان پسر خدا ایمان بیاورم، او به زندگی من خواهد آمد، گناهان مرا خواهد بخشید و نه تنها تمام زخمها و مشکلاتی را که در طول زندگی انباشته ام، بر خواهد داشت، بلکه وقتی بمیرم، مطمئن خواهم بود که با او در آسمان حیات جاودانی خواهم داشت. وقتی به سمت خانه میرفتم، در قلب خود در مورد همه چیز آرامش داشتم. حتی در مورد مردی که مرا ترک کرده بود نیز آرام بودم و می دانستم همه چیز به خیریت است.
چند روز بعد دوباره همدیگر رو دیدیم، و تصمیم گرفتیم که با هم دوست بمونیم. یک ماه بعد از آن او زندگی اش را به عیسی مسیح سپرد. یک سال و نیم بعد، با هم ازدواج کردیم. عیسی مسیح دقیقاً همان شخصی است که میگوید. او زندگی من را که یک خودکشی تدریجی بود، از من گرفت و به جای آن به من امید و امنیتی داد که در تمام عمر به دنبالش بودم.

به زندگی خود نگاهی بیندازید؟ چگوه آن را توصیف میکنید. در حال جنگ و مبارزه؟ در حال عجله؟ هیجان زده؟ پر از استرس و پریشانی؟ جلو رونده؟ عقب رونده؟ برای خیلی از ماها زندگی ما ترکیبی است از تمام اینها. چیزهایی است که آرزو میکنیم بتوانیم یک روز انجامشان دهیم؟ چیزهایی است که شدیداً دلمان میخواهد فراموششان کنیم. در کتاب مقدس میگوید که عیسی آمد تا همه چیز را نو گرداند. زندگی شما چگونه خواهد شد اگر شما نیز آن را از نو و دوباره شروع کنید.

با امید زندگی کنید
اگر به دنبال آرامش هستید، راهی است که زندگی خود را به تعادل برسانید. هیچ کس نمی تواند کامل باشد، یا اینکه زندگی کامل داشته باشد. اما همه ما این موقعیت را داریم که فیض و محبت عظیم خدا را از طریق پسرش عیسی مسیح تجربه کنیم.

نوشته خانم کریستین فیلیپ