محبت مادر

طرد شدن از طرف کسی که شما را به دنیا آورده، موضوعی است که بسیار به سختی میشود در زندگی ، با آن کنار آمد.
یادم می یاد، وقتی ۳، ۴ سالم بود و شبها برای گفتن شب به خیر میرفتم پیش مادرم

صورت سرد و بی احساسش رو به طرف من میآورد تا ببوسمش. همیشه این سئوال برام مطرح بود که چرا منو دوست نداره؟ هیچوقت نتونستم جوابی براش پیدا کنم، تنها چیزی که میدونستم این بود، اون نمیتونه منو دوست داشته باشه.
در طول دوران رشد احساسات زیادی نسبت به مادرم داشتم، اصلاً نمی خواستم شبیه او باشم. تا ظهر میخوابید و من رو تنها میگذاشت تا خودم غذا بخورم. دائماً به پدرم خیانت میکرد که او هم مبتلا به شیزوفرنی بود( یک نوع بیماری عصبی).
بالاخره، مجبور شدم که با مادر بزرگم زندگی کنم، مادرم هم گاه و بیگاه میآمد پیش ما ، ( مادربزرگ، برادرم، خواهرم و من). او از پدرم طلاق گرفته بود و وقتی من ۱۳ سالم بود، پدرم خودکشی کرد.
مادربزرگ، همیشه مشغول به انجام کاری بود، مادرم نیز هیچ کنترلی بر من نداشت. در حقیقت با وجود اینکه در یک خانه زندگی میکردیم، اصلاً با هم صحبت نمیکردیم. گاهی اوقات میآمد برادر و خواهرم را با خودش بیرون میبرد، و من را با مادر بزرگ تنها میگذاشت. که او هم آزادی کامل به من میداد. با این فشارهایی که از همه طرف به من وارد می شد، بدون اینکه هیچ کس مرا راهنمایی کند، به سنی رسیدم که باید برای خود تصمیم میگرفتم. و اولین تصمیمم این بود که به دنبال عشقی باشم، عشقی که هیچگاه آنرا نیافتم.
در سن ۱۶ سالگی، برای فرار از خانه و همینطور داشتن خانواده ای که هیچوقت نداشتم، ازدواج کردم.اما رابطه ما وحشتناک و آزاردهنده بود. و من به هیچ وجه آرامش نداشتم، بنابراین با مرد دیگری فرار کردم، و حامله شدم.
تمام چیزهایی که در زندگی مادرم، ازشان متنفر بودم، در زندگی من اتفاق میافتاد. خیلی سعی کردم که از مسائل و مشکلاتی که او در زندگی داشت، اجتناب کنم. ولی در همون بی بند و باری جنسی که توش گیر کرده بودم، ماندم و دختری که به دنیا آورده بودم، نادیده میگرفتم. زندگی من از کنترلم خارج شده بود. وقتی این دوره به پایان رسید، من بدون دخترم به خانه برگشتم. وقتی اونو ترک کردم ۲ سال داشت.
یک شب، در یک کافه، مردی را ملاقات کردم به نام جو. بعد از ۳ هفته کوتاه که همدیگر را ملاقات کرده بودیم، با هم ازدواج کردیم.
اون وقت بود که دنبال راهی گشتم تا جهت زندگی ام را عوض کنم. احساس میکردم چیزی به من فشار می آورد و مرا به این سمت هل میدهد که روش زندگی ام را عوض کنم. روشی که در آن اسیر شده بودم. فکر میکنم و مطمئنم که اون یک چیز ” خدا ” بود.
شروع کردم به جستجوی او. نیاز داشتم بدانم خدا که بوده. اصلاً چرا مرا به وجود آورده و هدفی که برای من در نظر گرفته چیست. خوشبختانه او وعده داده است، اگر او را بجوییم خواهیم یافت. عیسی مسیح میگوید:” هر کسی که سئوال کند خواهد یافت. هر کسی که بجوید، پیدا خواهد نمود. هر که در را بکوبد در به روی او باز کرده خواهد شد. ” سرانجام در سال ۱۹۹۳، من خدا را ملاقات کردم.
متوجه شدم که میتوانم رابطه ای شخصی با خدا داشته باشم، البته از طریق پسرش عیسی مسیح.
او مرا دوست میداشت و هیچگاه مرا ترک نمیکرد. مرا برای کارهایی که انجام داده بودم، میبخشید. و مرا شخص جدیدی میساخت. می توانستم از طریق او خانواده ای را داشته باشم که هرگز نداشته ام و محبتی را بچشم که هرگز تجربه نکرده بودم. او را به زندگی خود دعوت کردم و تا به امروز نیز با او قدم میزنم.
نفرتی که نسبت به مادرم داشتم، باعث شده بود که سالها زجر بکشم. اما بالاخره متوجه شدم که خودم را مجروح کرده ام، و در اسارت این احساس بودم. زیرا آن را سالها در قلبم نگاه داشته بودم. ولی زمانی که او را بخشیدم خدا مرا از این احساس آزاد کرد. چند سال پیش در مراسم تشیع جنازه مادر بزرگم، با مادرم روبرو شدم. در مورد تغییرا ت زندگی ام با او صحبت کردم و به او گفتم که او را بخشیده ام. من توانستم به او بگویم دوستش دارم.
از بزرگترین دخترم، جدا هستم؛ اما او میداند که دوستش دارم ولی بعضی از تصمیماتم اشتباه بوده. در حال حاضر ۳ بچه خودم به اضافه بچه خواهرم را نگاهداری میکنم. وقتی در چشمان فرزند خواهرم نگاه میکنم( او الان در همان سنی است که من دختر بزرگم را ترک کردم ) من میتونم خودم رو به جای اون بگذارم. من میدانم که عیسی مرا بخشیده است، از آنجایی که مادر فرزندی هستم که نمی شناسمش.
به زندگی خود نگاهی بیندازید؟ چگونه آن را توصیف میکنید. در حال جنگ و مبارزه؟ در حال عجله؟ هیجان زده؟ پر از استرس و پریشانی؟ جلو رونده؟ عقب رونده؟ برای خیلی از ماها زندگی ما ترکیبی است از تمام اینها. چیزهایی است که آرزو میکنیم بتوانیم یک روز انجامشان دهیم؟ چیزهایی است که شدیداً دلمان میخواهد فراموششان کنیم. در کتاب مقدس میگوید که عیسی آمد تا همه چیز را نو گرداند. زندگی شما چگونه خواهد شد اگر شما نیز آن را از نو و دوباره شروع کنید.

با امید زندگی کنید
اگر به دنبال آرامش هستید، راهی است که زندگی خود را به تعادل برسانید. هیچ کس نمی تواند کامل باشد، یا اینکه زندگی کامل داشته باشد. اما همه ما این موقعیت را داریم که فیض و محبت عظیم خدا را از طریق پسرش عیسی مسیح تجربه کنیم.
نوشته دوریس بیب