مشکلات جنسی من

از سنین جوانی با فقدان هویت جنسی درگیر بوده ام.
در یک جزیره گرمسیری و نزد والدینی بسیار شاد و سرحال به دنیا آمدم

مشکلات جنسی
مشکلات جنسی
پدرم کاملا یک مرد کامل و قوی بود، مقتدرو پشتیبان، مادرم نیز یک زن کامل و ظریف بود، شکننده، و همراه. با دو تا برادر بزرگترم بزرگ شدم که شاگرد اولهای دانشگاه بودند، در حالیکه من گاوها را با ابی آسمانی رنگ میکردم. با این وجود، در درون من حس کنجکاوی سیری ناپذیر، خلاقیتی پویا و روحی مبارزه جو قرار داشت.
با وجود مشکلات بسیار بالاخره خودم را از پشت پیانو و کارهای دخترانه آزاد کردم، و شروع کردم به بالا رفتن از درخت، فوتبال و خلاصه هر کاری که فکرش را بکنید، به خوبی برادرانم شاید هم بهتر از اونها یاد گرفتم. در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شدم، همیشه از این که کار اشتباهی از من سر بزند میترسیدم. هر چند نمیتونستم درست درک کنم، ولی احساس میکردم یک چیزی درون من سر جای خودش نیست، یک چیزی که به شدت اشتباه بود. احساسم این بود که انگار در یک بدن اشتباهی قرار گرفته بودم.
۲۵ سال اول زندگی ام رو با این اعتقاد بزرگ شدم که من باید مرد میشدم.
اینکه این مسئله یک چیز طبیعی بود یا غیر طبیعی سوال من نبود.
چیزی که میخواستم بدانم این بود، ” حالاباید چکار کنم؟” “چطور با این مسئله زندگی کنم؟” همانطور که شما میتونید تصور کنید، من با تلخی و عصبانیت بزرگ شدم چون همواره چیزی رو میخواستم که نمیتونستم بهش برسم. دائماً از خودم سئوال میکردم، “چطور میتونم یک قسمتی از خودم رو عوض کنم که با انتخاب خودم به دنیا نیومده بود؟”
من حس میکردم که خدا به من جوابهایی رو بدهکار است و زندگی غیر منصفانه است. من میترسیدم که رازم را بفهمند. از اینکه دیگران متوجه راز من نشوند هم میترسیدم. احتیاج به تایید داشتم و میدونستم که به جای تایید همه مرا رد خواهند کرد. حس میکردم هیچ وقت نمیتوانم تغییر کنم و مطمئن بودم که با این راز به گور خواهم رفت. به هر حال، دعا کردم که اگر خدایی هست همانی است که باید مرا تغییر دهد.
توفانهای زندگیم تازه داشت شروع میشد. برادر بزرگترم “سم” در سن ۲۰ سالگی وقتی که در ارتش خدمت میکرد بر اثر سقوط هلیکوپتر درگذشت. این حادثه باعث تکان شدیدی در کشتی زندگی من شد. اون واقعه به من یاد داد که مردن یک حقیقت است و میتواند برای هر کس در هر زمانی اتفاق بیفتد. این مسئله که خدای نیکو اجازه میدهد چنین اتفاقی بیافتد ایمان مرا به مبارزه طلبید. این ضعف شخصی من وجود خدایی نیکو را رد میکرد، چه برسد به اینکه این خدا بخواهد مرا نجات دهد.
سه سال بعد به دانشگاه رفتم. از تمام جاهای مختلف دنیا، سان فرانسیسکو را انتخاب کردم.
زندگی و سوالات در مورد هویتم مرا به جایی رساند که دیگر تحملش برایم ممکن نبود. به خاطر میآورم شبی را که مسئول ساختمان ما برای اهالی آن مجتمع مسکونی ترتیب جلسه ای را داده بود. آن شب من با آرایش کردن، درست کردن مو، ناخن و کارهای دیگر که به نظرم زنانه و کاملاً اشتباه بود، آشنا شدم. و در انتهای شب قیافه پسرانه من تبدیل شده بود به چهره ای ظریف و زنانه.
اما آرایش تنها ظاهر بیرونی مرا تغییر میداد. مشکل درونی من با خواسته های اشتباهم هنوز در من باقی مانده بود. وقتی که الان گذشته را مرور میکنم، مطمئنم که خدا میتوانست من را عوض کند، اما او برای من صبر کرد تا خودم بخواهم عوض بشم. او منتظر بود تا من آن چیزی را از او بخواهم که خواسته اوست.  عدالت شخصی و انکار.. پس از فارق التحصیل شدن از دانشگاه به سنگاپور برگشتم، و در یک آژانس تبلیغات به عنوان یک مدیر هنری با تجربه، هم احترام خاصی بین همکارانم داشتم و هم از حقوق بالایی برخوردار بودم. از لحاظ حرفه ای شخصی موفق، محبوب، دوست داشتنی و کاملاً گیج و سردرگم بودم. میبینید، من دو تا دوست داشتم که روی من تاثیر زیادی گذاشتن: یک از آنها عدالت شخصی نام داشت و دیگری انکار. عدالت شخصی روحیه مرا تقویت میکرد. او به من یاد میداد که من رئیس خودم هستم و اینکه من مستقل باشم. او مرا متقاعد میکرد که من شریر نیستم. در حقیقت من مسیحی نسبتا خوبی بودم، شخصی با معنویات و اخلاقیات.
انکار به من یاد میداد که با مردان دیگر قرار گذاشته بیرون روم، می گفت که این کار درستیه و حتی ممکنه یک روز ازدواج کنم. منظورم این است که در جایی قرار داشتم که میتوانستم خلاقیت خود را نشان دهم، من لیسانس هنری داشتم. در حقیقت کمی هم مرموز و عجیب غریب بودم. و این ابهام نیز در من تاثیر میگذاشت عدالت شخصی میگفت که عجیب و غریب بودن صحیح است در حالی که انکار میگفت لازم نیست دیگران اینها را بدانند. در همین گیر و دارها بود که مردی مسیحی را ملاقات کردم، او صدای نرمی و آرامی داشت و ما بعد از مدتی با هم ازدواج کردیم.
مادرم فردای روزی که من ازدواج کردم درگذشت، حتی قبل از اینکه غذای شب عروسی از گلویش پایین رود. سرطان از روده ی بزرگ او به کبد گسترش پیدا کرده بود. او در سن ۵۴ سالگی و با آرامش در گذشت، در همان خانه ای که من بزرگ شده بودم. در موقع خاکسپاری او بود که من متوجه شدم که نه تنها به خدا توکل نکرده ام بلکه خودم را نیز به اندازه کافی قبول ندارم! مرگ مادرم مرا وادار کرد که با خداوند آشتی کنم. عشق کور است، اما ازدواج واقعه ای است که چشم را باز میکند.
 ما به سوییس رفتیم جایی که شوهرم تصمیم داشت یک دوره در مورد طراحی محصولات بگذراند. در حالی که من از وقتم برای نوشتن یک کتاب استفاده میکردم.
در بهار سال ۱۹۹۴، مشکلات بین ما افزایش یافت به حدی زندگی ما داشت از هم می پاشید. دورویی بین ما بسیار زیادتر از حد تحمل شده بود و من به پایین ترین حد رسیده بودم.
یادم می آید که در کنار یک دریاچه قدم میزدیم و من به سوی خداوندی که به نظرم دور و ساکت بود فریاد میزدم. وقتی که به آپارتمان برگشتم، شوکه شدم، شوهرم را دیدم که درون وان حمام و با لباسهایش افتاده بود. او که هیچوقت مشروب نمی خورد آنروز مست کرده بود و شیشه ای الکل در دستانش بود. میدونستم که خداوند نه دور است و نه ساکت.
میبینید، خداوند با حکمتش اینگونه تصمیم گرفته بود که ۲ مسیحی مشکل دار، که هر دو نیز مشکل یکسانی داشتند را در کنار هم قرار بده. مسخره است نه؟ چطور چنین چیزی ممکن بود. حقیقت این بود که این اتفاق افتاده بود – هر دوی ما با هویت جنسی خودمان مشکل داشتیم. مشروب تنها چیزی بود که به اندازه ی کافی قوی بود و به شوهرم جرات داد تا نقاب خودش را بر دارد و اعتراف او بود که به من هم جرات داد تا من نقاب چهره ی  خودم رو بردارم. بر داشتن نقابها … خداوند اون شب به هر دوی ما نشان داد که نه فقط آمده تا ما را نجات دهد، بلکه آمده بود به ما بگوید که هر کسی که شکسته است، میتواند دوباره صحیح و سالم شود. یادتان میآید دعای قبلی مرا که اگر خدایی هست، او باید آن شخصی باشد که مرا تغییر میدهد؟ برای اولین بار هر دوی ما در زندگیمان، به اندازه کافی صادق بودیم که به خدا به عنوان گناهکار توکل کنیم، به اندازه کافی درمانده بودیم که خواستار تغییر بودیم و به اندازه کافی امیدوار بودیم که توفانها را تبدیل به آبهای آرام نماییم.
پس از این ماجرا، ۲ سال بعد پزشکان تشخیص دادند که شوهرم سرطان ریه دارد. شش ماه آخر عمرش که باید با ترس سپری میشد، با امید و آرامشی باور نکردنی گذشت. یکی از آخرین چیزهایی که او با من در میان گذاشت این حقیقت بود که تغییر مخصوص آنهایی است که زنده هستند – وقتی که مردید دیگر نمی توانید چیزی را عوض کنید.
شروع کردم به درک محبت بی قید و شرط خدا نسبت به خودم، که دیدگاه مرا کاملا عوض کرد. من الان میدانستم که نیازی نیست تا با سعی و کوشش خودم را به دیگران ثابت کنم ، بلکه الان این فرصت را دارم تا از ابتدا شروع کنم. دیگر هیچ پریشانی در مورد هویت جنسیم نداشتم. در مورد گذشته ام افتخار نمیکنم اما متشکرم که آینده را دارم. محبت و مشارکت با دیگر مسیحیان، کار خدا در من، و این اعتراف که نمیتوانم هیچ کاری را بدون مسیح انجام دهم، عوامل اصلی بودند که به من در تمام مراحل زندگی آینده ام کمک کردند.
آیا من دست از تقلا برداشتم؟ خیر. اما میتوانم به شما بگویم که سعی و کوشش من الان به صورت دیگری است. بزرگترین تفاوت این است که الان سعی میکنم و میدانم که پیروزی ممکن است ولی در گذشته سعی میکردم و هیچ امیدی به پیروزی نداشتم. با سپردن زندگی مان به مسیح میتوانیم بر وسوسه زندگی همجنس گرایانه پیروز شویم. زیرا تنها او میتواند شما را قادر سازد تا بر کشمکشهایتان پیروز شوید. ایمانم به من اطمینان داد که کاملا دگرگون شده ام به چیزی که از هر جهت نو و جدید است. حالا من زنی هستم که از عیسی پیروی میکنم.
به زندگی خود نگاهی بیندازید؟ چگونه آن را توصیف میکنید.
در حال جنگ و مبارزه؟ در حال عجله؟ هیجان زده؟ پر از استرس و پریشانی؟
جلورونده؟ عقب رونده؟ برای خیلی از ماها زندگی ما ترکیبی است از تمام اینها. چیزهایی
است که آرزو میکنیم بتوانیم یک روز انجامشان دهیم… چیزهایی است که شدیداً
دلمان میخواهد فراموششان کنیم. در کتاب مقدس میگوید که عیسی آمد تا همه چیز را نو
گرداند. زندگی شما چگونه خواهد شد اگر شما نیز آن را از نو و دوباره شروع کنید؟
با امید زندگی کنید…
اگر به دنبال آرامش هستید، راهی است که زندگی خود را به تعادل برسانید. هیچ کس نمی تواند کامل باشد، یا اینکه زندگی کامل داشته باشد. اما همه ما این موقعیت را داریم که فیض و محبت عظیم خدا را از طریق پسرش عیسی مسیح تجربه کنیم.
شما می توانید همین لحظه از طریق دعا به عیسی مسیح ایمان آورید. دعا به سادگی صحبت با خداست، خدا قلب شما را میشناسد و آنقدر که انگیزه شما برایش مهم است، کلمات شما مهم نیست. به عنوان نمونه میتوانید این دعا را بخوانید.
خداوند عیسی، میخواهم تو را شخصاً بشناسم، تو را شکر میکنم که بر روی صلیب، به خاطر گناهان من جان خود را دادی. من درِ زندگی خودم را به روی تو باز میکنم، و میخواهم که به عنوان نجات دهنده و خداوند وارد زندگی من شوی. کنترل زندگی مرا در دستان خودت بگیر. ممنونم که گناهان مرا بخشیدی و به من حیات جاودانی عطا کردی. مرا آنگونه ای بساز که میخواهی باشم.
آیا این دعا نشانگر خواست قلبی شما نیز است؟ میتوانید همین الان دعا کنید، و عیسی مسیح آنطور که قول داده به زندگی شما خواهد آمد.از شیرلی اوو