این زندگی است

اغلب خاطراتی که از دوران کودکی دارم، خاطراتی است که پدرم به همراه مشکلاتی که به علت مشروبخواری داشت در آن حضور دارد. از آنجایی که الکلی بود، مادرم میخواست از او جدا شود

او بارها به پدرم فرصت داده بود، اما او از مشروبخواری دست نمی کشید. زمانی که بالاخره آنها از هم طلاق گرفتند، پدرم تحمل نکرد، و هم خودش را کشت و هم مادرم را به قتل رساند.
زخمهای عمیق و مشکلات حل نشده زیادی در قلب و ذهن در مورد این قتل برایم وجود داشت. همیشه از خدا عصبانی بودم و ازاو میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا او اجازه داد که برای من و خواهرانم این اتفاق بیافتد. مثل این بود که با یک سوال بزرگ به اینطرف و آنطرف بروی، خیلی دلت میخواهد جوابش را بدانی، ولی می ترسی از کسی بپرسی، بدتر از آن از شنیدن جواب آن نیز هراس داری.

راهی به سوی کشف

من و ۳خواهرم به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگمان اسباب کشی کردیم. وقتی ۱۲ ساله بودم به خانه خواهر بزرگترم کارن رفتم، او ۱۹ سال داشت، و به عنوان مدل کار میکرد. زمانی که او به کلاسهای مختلف میرفت تا آموزش ببیند، من نیز به همراهش میرفتم. یک روز بعد از ظهر زمانی که بیرون در لب جوب منتظر کارن بودم، کشف شدم.
با وجود اینکه مانکن شدن برای من یک آرزو و امید نبود، اما در انتها در فکر و ذهن من تبدیل به یک آرزو شد. وقتی در سن ۱۷ سالگی به من پیشنهاد کردند که به پاریس بروم. بسبار برایم هیجان انگیز و جالب بود! من عاشق مسافرت بودم، عاشق این بودم که فرهنگهای دیگر را تجربه کنم، و کشورهای دیگر را بازدید نمایم. علاوه بر تمام اینها پول میتوانست زندگی بهتری را برایم به ارمغان بیاورد! و تنها هدف من این بود که آنقدر پول به دست بیاورم که بتوانم زندگی خود و خواهرانم را تامین نمایم. و این هدف، زندگی مرا در کنترل خود گرفت.

قدم اول- اروپا

من و دوستم شلی وسایلمان را برای اقامتی ۳ ماهه در پاریس جمع کردیم. آنجا به ما دو نفر در یک هتل اتاقی دادند که به اندازه یک صندوق پستی بود. ما هم نمی توانستیم غر غر کنیم، این کار باعث میشد که سابقه مان خراب شود.
با مشتریها در سراسر شهر ملاقات میکردیم. مسئول ما در آژانس کاریابی یک نقشه مترو به ما داده بود و توقع داشت که ما خودمان همه جا را پیدا کنیم.
مشکلاتم زیاد شد، و زمانی که در پاریس بودیم، شروع کردم به سیگار کشیدن، مشروب خوردن و مستی. الکل و ماده مخدر دلخواه من بود. و مشروب خوردن باعث میشد که دیگر خجالتی و مضطرب نباشم. سعی میکردم خونسردی ام را حفظ کنم و خودم را بالاتر از همه بدانم. و تمام اینها را به اسم خوشگذرانی انجام میدادم. اما آرام آرام اضطراب و آشفتگی من زیاد شد و من افسرده شدم. بالاخره نیز پاریس را ترک کردم و به خانه مان در تگزاس برگشتم تا آنجا معالجه شوم.
اما ارتباط با دوستان قدیمی ام برایم بسیار دشوار شده بود. الان ۱۸ سالم بود، تازه از اروپا برگشته بودم، با تجربه بسیار در مورد مدل شدن. و دوستانم تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودند. اصلاً نمیتوانستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. پس شروع کردم به بارهای مختلف سر زدن و با افرا د مسن تر از خودم مشغول شدم.

نیویورک، نیویورک

چند سال بعد برای تعطیلات به تگزاس آمدم و به خانه رفتم. مدت زمان زیادی بود که در نیویورک مانده بودم. یک آژانس کار یابی از من درخواست کرد که مدتی با آنها کار کنم و با مشتریهای مختلف ملاقات کنم. و قرارداد بسیار خوبی نیز با من بستند. من با خودم فکر کردم، الان وقتشه و نباید این فرصت رو از دست بدم. ۳ سال در نیویورک ماندم. و کارم نیز بسیار خوب بود. بیشتر از همیشه از من کار میخواستند و با مجلات بزرگ و معتبر کار میکردم.
یک دوست پسر جدید پیدا کردم و شدیداً عاشقش شدم. بلافاصله زندگی مشترک را با هم شروع کردیم. هر دو ما در این آرزو بودیم که در حرفه و شغلمان موفق باشیم. دیگه زیاد مشروب نمیخوردم، چون که اعتیاد جدیدی پیدا کرده بودم، یک رابطه. با این وجود نمیخواستم که شغلم را از دست بدهم. در مورد کار بسیار جدی فکر میکردم. میدانستم که اگر در نیویورک به موفقیت برسم به زودی از یک مانکن و مدل معمولی، به سوپر مدل تبدیل خواهم شد. و واقعاً به این مسئله اعتقاد داشتم. و مستقیماً به سمت این هدف حرکت میکردم.

فکر میکردم زندگی کاملی دارم.
کیف پولم در بهترین وضعیت خود قرار داشت. اولین آگهی سراسری که در کل کشور پخش شد، در سن۲۰ سالگی ساختم. که برای آن آگهی مبلغی را به من پرداختند که برابر بود با حقوق ۶ ماه کارم. دیگه هیچ چیزی نمی توانست من را متوقف کند. فکر میکردم ، همینه و میدونید چی بود؟ آره همون بود، همون بود. کار بسیار سخت و طاقت فرسا، مجبور بودم با مردمی سروکار داشته باشم که به من به عنوان یک شی نگاه میکردند و نه به عنوان یک انسان. برای داشتن شخصیت همواره در جنگ بودم.
افسرده شدم و بسیار میگریستم. زندگی کامل من تبدیل به جهنمی واقعی شده بود. حتی موقع خواب هم میگریستم، دوست پسرم به من میگفت که باید کاملا دست از کار بکشم، اما دست از کار کشیدن در فرهنگ لغات من وجود نداشت. سالها طول کشیده بود تا به اینجا برسم و حالا باید آن را ترک میکردم؟ هرگز! اگر این کار را ترک میکردم، بعد باید چه میکردم، تنها کاری که بلد بودم همین بود.
چند وقت بعد دوست پسرم به من گفت که عاشق دختر دیگری است. واقعاً تصمیم داشتم دست به خودکشی بزنم. روزی ۲بسته سیگار میکشیدم. آنقدر مشروب میخوردم که دردهای خودم را فراموش کنم. و با مردانی که اصلاً نمی شناختمشان بیرون میرفتم. غیر قابل تحمل بود، امیدم را از دست داده بودم. و همینطور تمام احترام شخصی که به خودم داشتم نابود شده بود.

راه جدید، مسیری به سوی درمان
در آن موقع هیچ چیزی در زندگی به نفع من نبود و همه چیز بر خلاف من حرکت میکرد. به تگزاس برگشتم و تنها چیزی که با خودم آوردم، وسایلی بودند که در اتومبیلم جا میشدند. دیگه هیچ چیزی برایم مهم نبود، امیدم را از دست داده بودم، تا اینکه یکی که من باهاش کار میکردم من را به جلسه AA الکلی های ناشناس دعوت کرد.
از آن جلسه به جلسه ای دیگر و همینطور به جلسات دیگر رفتم. متوجه شدم داستان مردمی که آنجا هستند بسیار شبیه داستان زندگی من است. اول با این موضوع میجنگیدم. با خودم فکر میکردم که من یک ولگرد خیابان خواب نیستم. من الکلی نیستم. اما متوجه شدم اکثر الکلی ها اشخاصی هستند که کار میکنند و اصلاً مشخص نیست که الکلی هستند. الکل به همراه بقیه مواد مخدر اعتیادی را به وجود میآوردند که پیشرونده است، یعنی آرام آرام در وجود شما گسترش پیدا میکند. و بالاخره این اعتیاد به جایی میرسید که من نمی خواستم به آنجا بروم. از دست دادن والدینم به خاطر این مشکل برایم کافی بود.

بالاخره یک روز بعد از شرکت در جلسات متعدد از خواب غفلت بیدار شدم. در اولین دوره ی ۳۰ روزه ترک، هر روز به ۳ جلسه می رفتم. خیلی در این جلسات حرف نمی زدم و اغلب گوش میکردم. گوش کردن چیزی بود که خیلی به آن نیاز داشتم. من متقاعد شده بودم که این برنامه مال من است و این باعث شد که در آن جلسات بمانم. این مهم نبود که وقتی در آن جلسات می ماندم در واقع خود را یک الکلی قلمداد میکردم، مهم این بود که این جلسات در زندگی من کار کرد و زندگی من بهتر شد. بدون اینکه متوجه باشم، دیدم دوستانی دارم که مرا در دوره های ترک ۳۰ روزه ۶۰ روزه و ۹۰ روزه کمک میکنند.
مصرف الکل در واقع نشان از مشکلی عمیقتر در من داشت. دیگر باید از مصرف الکل، سکس، روابط نامشروع و خیلی کارهای دیگر، به خاطر سرپوش گذاشتن بر مشکلاتم، دست میکشیدم. جلسات الکلی های ناشناس به من ابزار لازم برای یک زندگی درست را بخشیده بود. نه تنها آموختم که کاملاً ترک کنم، بلکه در مورد موضوعات اساسی زندگی نیز چیزهای بسیاری آموختم. کاملاً در مورد ترک کردن جدی فکر میکردم، و حتی سیگار را نیز کنار گذاشتم، و این یک قدم بزرگ بود.

یافتن پدر

بنابراین اینجا، جایی بود که سفر من به سمت شفا آغاز گردید. زمانی که تمامی چیزهای شیمیایی از خون من بیرون آمدند، تازه وقت کردم که در مورد خدا بیاندیشم. با شخصی که من را به جلسات AA دعوت کرده بود، به کلیسا رفتم. روز پدر بود، موعظه نیز در این مورد بود، که آنانی که پدر خوبی در زندگی زمینی شان ندارند، اغلب به خدا نیز مانند او مینگرند. احساس کردم که کسی آن پیغام را دقیقاً برای من نوشته است. وقتی فهمیدم خدایی وجود دارد که من را دوست دارد و میخواهد مرا بشناسد واقعاً احساس آرامش کردم. اما با این وجود بسیاری سئوالات بی پاسخ نیز در ذهنم وجود داشت و از او عصبانی بودم.
همه چیز رو آزمایش کرده بودم. در جستجوی زیبایی، روابط، شهرت، خوشگذرانی رفته بودم تا حفره و خلاء بزرگی که درونم وجود داشت پر کنم. شخصی بودم تنها با قلبی زخمی که عمیقاً نیاز به پذیرش و محبت داشتم. و آن را در خدایی پیدا کردم که مراقبم است و دوستم دارد. هیچ مهم نبود که من چقدر به سختی تلاش کردم تا آرامش را به دست بیاورم، و این آرامش زمانی در من قرار گرفت که عیسی را در قلب و زندگی ام پذیرفتم.

به زندگی خود نگاهی بیندازید؟ چگونه آن را توصیف میکنید. در حال جنگ و مبارزه؟ در حال عجله؟ هیجان زده؟ پر از استرس و پریشانی؟ جلو رونده؟ عقب رونده؟ برای خیلی از ماها زندگی ما ترکیبی است از تمام اینها. چیزهایی است که آرزو میکنیم بتوانیم یک روز انجامشان دهیم؟ چیزهایی است که شدیداً دلمان میخواهد فراموششان کنیم. در کتاب مقدس میگوید که عیسی آمد تا همه چیز را نو گرداند. زندگی شما چگونه خواهد شد اگر شما نیز آن را از نو و دوباره شروع کنید.

با امید زندگی کنید
اگر به دنبال آرامش هستید، راهی است که زندگی خود را به تعادل برسانید. هیچ کس نمی تواند کامل باشد، یا اینکه زندگی کامل داشته باشد. اما همه ما این موقعیت را داریم که فیض و محبت عظیم خدا را از طریق پسرش عیسی مسیح تجربه کنیم.

به قلم استفانی کوینی
مجله بهارایران، بخش دنیای زن