حفاظت ازعاشقی

اکثر ما با تجربه عاشق شدن وارد مسیر ازدواج میشویم. ما فردی را ملاقات می کنیم که خصوصیات فیزیکی و شخصیتی اش شوک الکتریکی ای در ما ایجاد میکند که سیستم زنگ عشق ما را راه می اندازد. زنگ به صدا در می آید و ما وارد روند شناخت آن فرد میشویم. گام اول ممکن است که خوردن یک همبرگر یا استیک با همدیگر باشد.. بسته به اینکه چقدر پول داشته باشیم. اما موضوع مورد علاقه ما واقعا غذا نیست. ما به دنبال کشف عشق هستیم. آیا این احساس گرم و دلچسبی که در درونم دارم یک چیز واقعی است؟
گاه درهمان ملاقات اول آن حس خوشایند را از دست میدهیم. مثلا میفهمیم که طرف مقابل ما خرخر میکند و حس خوبی که داشتیم از دست میرود. اما بیشتر اوقات بعد از خوردن همبرگر احساس ما قوی تر از قبل میشود و قرار ملاقات های بیشتری میگذاریم و بعد از مدتی چنان احساس شدیدی پیدا میکنیم که به خودمان میگوییم: این همان عشق واقعی است و به آن شخص میگوییم و امیدواریم که احساس او هم همین باشد. اگر نباشد حرارت جریان کمی فروکش میکند و ما تلاشمان را دو برابر میکنیم تا محبوب مان را تحت تاثیر قرار بدهیم و سرانجام عشق او را به دست بیاوریم. وقتی احساسمان متقابل شد شروع میکنیم به صحبت درباره ازدواج زیرا همه می دانند که عاشق شدن رکن ضروری یک ازدواج خوب است.
کسی که عاشق است دچار این توهم میشود که محبوبش کامل است. او نمیتواند عیبهای طرف مقابل خود را ببیند و محبوبش در نظرش نقصی ندارد و اگر هم دیگران عیب محبوبش را به او گوشزد کنند برایش اهمیتی ندارد.
رویاهای پیش از ازدواج ما تماما درباره خوبیها و سعادت زندگی زناشویی اند: ما همدیگر را فوق العاده خوشبخت میکنیم، بقیه زوجها شاید جنگ و دعوا بکنند ولی ما نه! ما عاشق هم هستیم
البته ما کاملا خام نیستیم و در نهایت میدانیم که دارای اختلاف نظرهایی هستیم. ولی مطمئن هستیم که به طور علنی درمورد آنها با هم بحث خواهیم کرد و با دادن امتیاز به یکدیگر به توافق خواهیم رسید.
به ما باورانده اند که اگر واقعا عاشق باشیم عشق تا ابد طول خواهد کشید. وهمواره احساس شگفتی را که در این لحظه داریم را خواهیم داشت. هیچ چیزی عشق ما به یکدیگر را کمرنگ نخواهد کرد. عشق ما شگفت انگیزترین چیزی است که تاکنون تجربه کرده ایم. و وقتی میبینیم بعضی از زوجها ظاهرا این احساس شان را از دست داده اند، میگوییم: حتما آنها نسبت به هم عشق واقعی نداشته اند.
متاسفانه ابدیت تجربه عاشقی افسانه ای بیش نیست. دکتر دوروتی تنوف روانشناس، مطالعات وسیعی پیرامون پدیده عاشقی انجام داده است. او پس از بررسی تجربه دهها زوج به این نتیجه رسیده است که میانگین عمر افکار رمانتیک دو سال است.
البته اگر ماجرای عاشقانه ای پنهانی باشد ممکن است کمی بیشتر طول بکشد. اما سرانجام ما از روی ابرها پایین می آییم و دوباره روی زمین راه میرویم. چشممان باز میشود و معایب فرد دیگر را میبینیم. ما متوجه میشویم که ویژگی های شخصیت طرف مقابل واقعا ناراحت کننده است. الگوهای رفتاری او آزاردهنده است. او میتواند برنجد و عصبانی بشود و حتی شاید کلماتی درشت به زبان آورد و قضاوت های بد بکند. خصوصیات جزئی که در زمان عاشقی جزئی در نظر گرفتیم حالا میتواند تبدیل به کوهی عظیم بشود.
در اینجا از خود می پرسیم من چطور توانستم اینقدر احمق باشم؟
به دنیای واقعی ازدواج خوش آمدید؛ دنیایی که همیشه چند تار مو در دستشویی هست و لکه های سفید روی آینه را پوشانده؛ دنیایی که بحثها حول این می چرخند که دستمال کاغذی لوله ای از کدام طرف باید بیرون بیاید و سرپوش آن باید بالا باشد یا پایین. این دنیایی است که کفش ها خودشان به گنجه نمیروند و کشوها خودشان بسته نمیشوند؛ این دنیایی است که کت ها دوست ندارند آویزان بشوند و جوراب ها موقع شستن گم و گور میشوند. در این دنیا نگاهی میتواند باعث رنجش بشود و کلامی میتواند آدم را خرد کند. عشاق صمیمی به دشمن هم بدل میشوند و صحنه ازدواج به میدان نبرد تبدیل میشود.
به خود میگوییم: “پس چه برسر تجربه عاشقی آمد؟ افسوس که این فقط یک توهم بود و ما چه بخواهیم چه نخواهیم گول خوردیم و عجیب نیست که این همه آدم که ازدواج و شریک زندگیشان را که زمانی عاشق اش بودند را لعنت میکنند. پس ما حق داریم عصبانی باشیم چون عشق ما شاید واقعی نبود و شاید مشکل ما اطلاعات غلط بود…”
اطلاعات غلط یعنی این عقیده که عاشقی تا ابد طول بکشد. ما باید از ابتدا با یک مشاهده سطحی با این نتیجه میرسیدیم که اگر آدم ها تمام مدت ذهنشان درگیر هم باشد همه دچار مشکل جدی میشوند. کسانیکه عاشق هستند علاقه خود به چیزهای دیگر را ازدست میدهند به این دلیل که ما آنرا درگیری ذهنی مینامیم. و در محیط کار، دانشگاه، کلیسا، آموزش، تجارت … دچار مشکل میشویم چون درگیری ذهنی در عاشقی همه حوزه های یک شخص را فرا میگیرد و او در محیط اجتماعی دچار مشکل میشود.
وقتی دوره عاشقی مسیر ‏طبیعی خود را طی کرد ما به جهان واقعیت بازمیگردیم و ابراز وجود میکنیم. مرد آرزوهای خود را بیان میکند اما آرزوهای او با زن متفاوت خواهد بود.
مرد میخواهد اتومبیل نو بخرد اما زن میگوید مسخره است، زن میخواهد وقت تفریح شان بیشتر باشد اما مرد میخواهد فوتبال نگاه کند و زن میگوید تو فوتبال را بیشتر از من دوست داری … و کم کم توهم صمیمیت از هم میپاشد و خواست ها و آرزوهای شخصی و الگوهای عواطف، افکار و رفتار هر کس نمود پیدا میکند. آنها با هم فرق دارند. ذهن آنها در هم ذوب نشده وتنها عواطف آنها در مدت کمی در اقیانوس عشق ترکیب شده است. اکنون افکارشان کم کم جدا میشود از هم دور میشوند و طلاق میگیرند و …
دکتر تنوف واژه خیالبافی را برای دوران عاشقی انتخاب کرده تا دوران عاشقی معمولی را از تجربه عشق واقعی جدا کند.
marriageدکتر پک چنین نتیجه گرفته که این عاشقی به سه دلیل عشق واقعی نیست.۱- عاشق شدن از روی اراده یا انتخاب آگاه نیست. ممکن است ما اصلا به دنبال تجربه نباشیم ولی ناگهان با آن مواجه شویم. ۲- عاشقن شدن، عشق واقعی نیست زیرا بی تلاش صورت میگیرد. هر کاری که ما در وضعیت عاشقی انجام میدهیم به انضباط یا تلاش اندکی از جانب ما نیاز دارد. و کارهای بی معنی و غیر طبیعی برای یکدیگر انجام میدهیم مثل: تلفنهای پر هیزنه و طولانی مدت، پول سرسام آور برای هزینه رفت و آمد و ملاقات با یکدیگرو … ۳- کسی که عاشق است واقعا به رشد شخصی فرد دیگر علاقه ندارد و از آن حمایت نمیکند. تنها هدفی که ما موقع عاشق شدن در ذهن داریم این است که به تنهایی مان خاتمه دهیم و شاید از راه ازدواج این نتیجه را حفظ بکنیم.
دوران عاشقی نه روی رشد ما تمرکز میکند نه رشد و تکامل طرف مقابل مان. فقط این حس را به ما میدهدکه به هدف رسیده ایم و دیگر نیاز به رشد بیشتر نداریم. ما در اوج سعادت زندگی میکنیم و تنها آرزویمان همانجاست.
اگر عاشق شدن عشق واقعی نیست پس چیست؟
دکتر پک چنین نتیجه میگیرد که عاشق شدن غریزه ای است که بطور ژنتیکی تعیین شده و بخشی از رفتار انسان برای جفت یابی را تشکیل میدهد. و هدف از آن افزایش احتمال یافتن جفت جنسی و پیوند جنسی و پیوند با او به منظور بقای نوع است.
در واقع وقتی از حالت عاشقی بیرون می آییم اغلب حیرت میکنیم که چرا کارهایی را کردیم که نسبت به تجارب دیگر زندگیمان معقول نبوده. خیلی از ما میپرسیم چرا ما با هم ازدواج کردیم؟ چرا در هیچ موردی توافق نداریم؟ اما وقتی در اوج عاشقی به سر میبریم در همه یا اکثر زمینه ها توافق داشتیم.
آیا این به این معناست که ما در توهم عاشقی فریب خوردیم و ازدواج کردیم؟ و حالا باید با فلاکت به این زندگی با همسرمان ادامه دهیم ویا راه دوم اینکه به سرعت از این زندگی فرار کرده و دوباره یک زندگی دیگر را امتحان کنیم؟
در جامعه و دنیای کنونی نسل ما راه دوم را انتخاب میکنند(جدایی)
ولی بهتر است آمار و ارقام را بررسی کنیم: در حال حاضر ۴۰ درصد ازدواج های بار اول در آمریکا به طلاق می انجامد، ۶۰ درصد ازدواجهای بار دوم به طلاق میکشد و ۷۵ درصد ازدواجهای بارسوم به همین سرنوشت دچار میشوند. پس میبینیم که چشم انداز خوشبختی در ازدواج در دور دوم و سوم چندان زیاد نیست.
پژوهش نشان میدهد راه حل سوم و بهتری برای بحران ازدواج وجود دارد
ما میتوانیم تجربه عاشقی را همانطور که هست یعنی شور و جذابیت عاطفی را بپذیریم و اکنون به دنبال عشق واقعی با همسرمان باشیم. طبیعت این عشق عاطفی است اما وسواس ذهنی به همراه ندارد. این عشقی است که عقل و عاطفه را به هم پیوند میدهد. این عشق مستلزم اراده و انضباط است و نیاز به رشد شخصی را به رسمیت میشناسد.
اساسی ترین نیاز عاطفی ما عاشق شدن نیست بلکه حقیقتا مورد مهر و محبت یکدیگر قرار داشتن است؛ و این یعنی شناختن عشقی که از عقل و انتخاب بر میخیزد نه از غریزه. من نیاز دارم کسی مرا دوست داشته باشد که دوست داشتنم را انتخاب کرده و در وجود من چیزی شایسته دوست داشتن پیدا کرده است.
این نوع عشق نیاز به تلاش و کوشش دارد. باید انتخاب کنیم که انرژی خود را صرف بهروزی دیگری کنیم و بدانیم که اگر زندگی او با تلاش ما غنی شود مانیز احساس رضایت خواهیم کرد. رضایت حاصل از این که حقیقتا هم را دوست داشته ایم. در اینجا نیازی به سرمستی عاشقی نیست. در واقع عشق حقیقی تا زمانیکه دوران عاشقی مسیر خود را به پایان نرسانده آغاز نمیشود.
وقتی ما تحت تاثیر تب و تاب عاشقی هستیم؛ مهربانیها، بخششها و کارهای محبت آمیزی که انجام میدهیم از آن ما نیست. ما با نیروی غریزی رانده میشویم که فراتر از الگوهای رفتاری عادی ماست. اما اگر به جهان واقعی اراده و انتخاب بشری بازگشتیم و تصمیم گرفتیم که مهربان و بخشنده باشیم، آن وقت این عشق واقعی است.
چنانکه ما بخواهیم از سلامت عاطفی برخوردار باشیم؛ نیاز عاطفی به مهر و محبت باید برآورده شود. کسانیکه ازدواج کرده اند نیاز دارند عشق و محبت همسرشان را احساس کنند. وقتی ما مطمئنیم که همسرمان تاییدمان میکند، مارا میخواهد و متعهد به تامین رفاه و بهروزی ماست به ما وفادار است؛ احساس امنیت میکنیم. طی مرحله عاشقی ما همه این مسائل را احساس میکردیم. در طول آن مدت اوضاع عالی بود ولی مشکل این بود که ما تصور میکردیم آن وضعیت تا ابد طول میکشد.
اما قرار نیست این دوره تا ابد طول بکشد. در کتاب ازدواج، عاشقی فقط مقدمه کتاب است. قلب کتاب؛ عشق عقلانی و ارادی است. که حکما و عرفا مارا به آن فراخوانده اند. عشق اختیاری.
خبر خوب برای زوجهایی است که همه احساسات دوره عاشقی شان را از دست داده اند. اگر عشق انتخاب است پس آنها حالا میتوانند همدیگر را دوست داشته باشند. این نوع عشق با یک نگرش آغاز میشود: با نوعی تفکر. عشق نگرشی است حاکی از اینکه من با تو ازدواج کرده ام و تصمیم دارم در جهت علائق و منافع تو تلاش کنم. سپس کسی که عاشق است راههای مناسب برای اجرای این تصمیم را خواهد یافت. بعضی ها ممکن است اعتراض کنند که این خیلی خشک و سرد به نظر میرسد! عشق نوعی نگرش همراه با رفتار صحیح است؟ پس ستاره های دنباله دار و بادبادکها و احساسات عمیق چه میشود؟ روح انتظار، برق چشمها، جریان الکتریسیته بوسه، هیجان سکس چه میشود؟ احساس امنیت اینکه مطمئن شوم در نظر او نفر اولم چه میشود؟
ما باید بیاموزیم که چطور نیازهای عاطفی عمیق یکدیگر را برای احساس مهر و عشق برآورده کنیم. اگر ما اینکار را یاد بگیریم و انجام آنرا تکرار کنیم؛ آنگاه عشقی که با یکدیگر سهیم میشویم هیجان انگیزتر از هر چیزی است که در دوره سرمستی عاشقی احساس کرده ایم.
در جلسه و بحث آینده درباره پرکردن مخزن عشق یکدیگر صحبت خواهیم کرد و اینکه چگونه میتوانیم مخزن خالی عشق همسرمان را پر کنیم و چگونه با زبان عشق مناسب یکدیگر صحبت کنیم.

نویسنده ” دکتر گری چاپمن روانشناس و محقق مسیحی در امور ازدواج و خانواده از کتاب” چگونه به او بگویم دوستش دارم”
گردآوری” راشین سایروس