فرار از واقعیت

فرار از واقعیت نگرشی است بر داستان زندگی فردی که می تواند برای من وشما مرحمی بر زخمهای کهنه باشد.
آیا به عنوان یک بچه هیچگاه دوست داشته اید که ، به جایی برسید یا کسی باشید؟

بعضی بچه ها میخواهند دکتر باشند، یا آتش نشان، یا معلم.
در نیویورک بزرگ شدم، و درآرزوی فرار. بزرگترین بچه خانواده بین ۶ خواهر و برادر بودم و در نتیجه سرپرست آنها، مادرم اغلب مریض بود و کم کم مشکل مشروبخواری نیز به مشکلاتش اضافه شد. پدرم نیز تمام روز کار میکرد، و وقتی نیز به خانه بازمیگشت، از در که جلوی خانه مستقیماً به زیر زمین میرفت، جایی که آبجو میخورد و خودش را با سرگرمیهایش مشغول میساخت. به عنوان دختر بزرگتر هم به من به عنوان تکیه گاه نگاه میکردند، شستشو میکردم، خرید میرفتم، بچه را عوض میکردم. دوست مادرم و همسر پدرم بودم. فقدان حمایت والدین که اغلب بچه هادر طی رشد آن را دارند، باعث شد که سخت نیاز به محبت و توجه داشته باشم.

در سن ۱۶ سالگی شروع کردم به مشروبخواری و سیگار کشیدنو همینطور ماری جوانا نیز دود میکردم. شدیداً دنبال این بودم که به طریقی از واقعیت فرار کنم. پس از اتمام دبیرستان، تبدیل به یک مشروبخوار دائمی شدم. در یک بار و در شهری کوچک. دوره ای از بی بند و باری جنسی نیز در زندگی ام شروع شد و سالها طول کشید. هیچ چیز به غیر از فرار برایم مهم نبود. برای ۲ ماه در یک بار رقصیدم تا پولی را به سرعت در بیاورم تا به طرف کالیفرنیا حرکت کنم. میخواستم هنر پیشه شوم. این رویایی بود که همیشه دنبالش بودم.

در کالیفرنیا کلاس هنرپیشگی را شروع کردم. اما مشروب خوردنم برایم سنگ لغزش بود و جلویم را میگرفت. با مردی که فکر میکردم دوستم دارد، شروع به زندگی نمودم. با هم از شمال به جنوب سواحل کالیفرنیا میرفتیم و در اتوبوس مدرسه ای که نوسازی اش کرده بودیم ماری جوانا میکاشتیم. مشتری دائمی بازار دست دوم فروشی بودیم. جایی کع عاقبت همه چیزم را فروختم، اتومبیلم، جواهراتم، حتی زیور آلات دوران کودکی ام را. کاملاً به آن مرد وابسته بودم. به خودم قول داده بودم که هیچگاه به مردی اجازه نخواهم داد که دستش را روی من بلند کند. بعد از چند باری که مشروب خورد، مردی که فکر میکردم دوستم دارد. مرا کتک زد. به نیویورک برگشتم، رویای من هنرپیشگی، ازدواج و داشتن فرزند بود. اما به همانجایی برگشتم که از آن شروع کرده بودم. تنها در خانه و با یک شیتسو سیاه رنگ به اسم مای تای. نیاز داشتم تا زندگی ام را دوباره بسازم. در یک آرایشگاه شروع به کار کردم. و به الکلی های ناشناس پیوسم. یک روز زمانی که موهای یک مرد جوان را کوتاه میکردم، داستانم را و اینکه چه چیزی در زندگی ام گذشته را برایش تعریف کردم. او در مورد این شخص به من گفت” عیسی مسیح” که میتواند من را و زخمهای مرا شفا دهد. کنجکاو شدم. با او به کلیسا رفتم. مردمی که آنجا بودن برای شفای من دعا کردند. و من دعا کرده از عیسی خواستم به زندگی من بیاید. مدت کوتاهی بعد از آن به شهر کوچکی نقل مکان کردم و آنجا قادر نبودم که کلیسایی پیدا کنم. به جلسات الکلی های ناشناس رفتم و عده دیگری نیز آنجا سعی کردند واقعیات زندگی من ر دریابند. جدای رابطه جدیدی که با خدا داشتم.

اوضاع خیلی خوب پیش میرفت و من کم کم در شهر به خاطر استعدادم در هنرپیشگی شناخته میشدم. که مادرم به خاطر سرطان بسیار بیمار شد. به نیویورک برگشتم ت با او باشم. و ۶ ماه بعد او درگذشت. یک سال بد از اینکه مادرم فوت کرد، من یک فیلمساز مستقل را ملاقات کردم. و با او ازدواج نمودم. و فکر میکردم او میتواند تمام آرزوهای دروان کودکی مرا برآورده سازد. بعد از اینکه اولین فیلممان را با هم ساختیم ازدواج ما تبدیل به کابوسی شد و بعد از یک سال پر درد طلاق گرفتیم. بعد از طلاق به من در شهر کاری، در یک تئاتر به عنوان آرایشگر یک هنرپیشه معروف پیشنهاد شد. به نظر میرسید که هر جا میرفتم کسی به من چیزی میداد تا در مورد عیسی بخوانم و اما من توجه کمی به آن داشتم ۸ سال بود که در مشروب خواری میانه رو شده بودم. وسعی میکردم که زندگی ام را بهتر کنم. اما هنوز خلاء بزرگی در زندگی ام بود. حقیقت دقیقاً در جلوی من قرار داشت، اما نمی توانستم آن را ببینم، بالاخره به دوستی زنگ زدم که میدانستم ایماندار است و در زندگی اش مسیح را دارند. او و شوهرش برای من دعا کرده بودند. بعد از اینکه به او گفتم ” چقدر خالی هستم” او به من گفت که تو به خدا نیاز داری و مرا به یک جلسه دعای مخصوص خانمها دعوت کرد. به آنجا رفتم و میدانستم که باید هر کاری انجام دهم تا خدا را راضی کنم، ولی آنجا فهمیدم که من نباید هیچ کاری انجام دهم تا خدا را راضی کنم. او مرا دوست دارد. اینجا آزادی بود و محبت و پذیرش ، چیزهایی که سالها در جستجویش بودم. دیگر لازم نبود تا از زندگی ام فرار کنم. به جای آن می توانستم به خاطر زندگی که خدا به من داده جشن بگیرم و شخصیت منحصر به فردی که او در من آفریده بد، او محبت و توجی را که مدتها شدیداً به آن نیاز داشتم و او همه آن چیزی بود که من میخواستم.

یک نگاهی به زندگیتان بیندازید، چگونه این زندگی رو شرح میدهید. در حال جنگ و مبارزه؟ در حال عجله؟ هیجان زده؟ پر از استرس و پریشانی؟ جلو رونده؟ عقب رونده؟ برای خیلی از ماها زندگی ما ترکیبی است از تمام اینها. چیزهایی است که آرزو میکنیم بتوانیم یک روز انجامشان دهیم؟ چیزهایی است که شدیداً دلمان میخواهد فراموششان کنیم. در کتاب مقدس میگوید که عیسی آمد تا همه چیز را نو گرداند.زندگی شما چگونه خواهد شد اگر شما نیز آن را از نو و دوباره شروع کنید.
با امید زندگی کنید.

اگر به دنبال آرامش هستید، راهی است که زندگی خود را به تعادل برسانید. هیچ کس نمی تواند کامل باشد، یا اینکه زندگی کامل و بدون نقص داشته باشد. اما تک تک ما این موقعیت را داریم تا رابطه کاملاًً شخصی با خدا و از طریق پسرش عیسی مسیح تجربه کنیم.

نوشته کالین ویلر
مترجم حامی صدر

مجله بهارایران، بخش دنیای زن – فرار از واقعیت