قدیس آگوستین

چه دیر عاشقت شدم!

ای آن که زیبایی ات هم دیرینه است و هم تازه! عشق تو را چه دیر فرا گرفتم! چه دیر عاشقت شدم!

تو در من بودی و من در جهان بیرون از خود به سر می بردم. تو را بیرون از خود جستم و از آن روی که خود چهره ای کریه داشتم، به مخلوقات تو با سیمای نیکو دل می بستم.

تو با من بودی، اما من با تو نبودم. زیبایی های این جهانی مرا از تو دور می ساخت و البته آن ها اگر به تو قائم نبودند، اصلا وجود نمی داشتند.

مرا خواندی؛ به آوایی رسا بر من بانگ زدی و حصار ناشنوایی ام در هم شکستی. بر من درخشیدی و نور تو احاطه ام کرد؛ کوری مرا به گریز وا داشتی.

شمیم خود بر من افشاندی؛ آن را بوییدم و اکنون نفس زنان، آن عطر دلاویز را تمنا می کنم. طعم تو را چشیدم و اکنون گرسنه و تشنه ی تو هستم. مرا نوازش کردی و اکنون از عشق به آرامشی که در تو یافت می شود می گدازم.

آنوقت که عاقبت با همه وجودم به دامان تو در آویزم، دیگر هر چه رنج و مشقت در من است محو و نابود خواهد شد.

عاقبت به حیات حقیقی زنده خواهم گشت؛ زیرا سراسر هستی ام مملو از تو خواهد شد. تو قامت آن کسانی را که از تو لبریزاند راست نگاه میداری و ایشان را محافظت می کنی.

قدیس آگوستین

برگرفته از کتاب اعترافات قدیس آگوستین