Fatima

مریم مقدس بانوی شهر فاطیما قسمت ۱

داستان فاطیما در سال ۱۹۱۵ شروع میشود

Fatima-miracle
Fatima-miracle

در این زمان لوسیا دختری ۸ ساله بیش نبود، به همین دلیل برایش دشوار بود که گاهی اسامی ماهها را دقیقا به یاد آورد یا بشمارد. ولی کاملا به یاد دارد که زمان فصلها و وقوع حوادث بین ماههای آوریل و اکتبر از همان سال بود.
او به تازگی مسئولیت بیرون بردن گله گوسفندان را که متعلق به خانواده اش بود، بر عهده داشت.
عموزاده های کوچکترش به نامهای جاسینتا و فرانچسکو که با هم خواهر و برادر بودند نیز برای خرده کاری به او در این کار کمک میکردند.
او همچنین با بچه های دیگر به نامهای ماریا، ترزا ماتیاس و ماریا جاستینو همکاری میکرد و گوسفندان را می چرانیدند.

بعد از ناهار بود و آنها میخواستند شروع کنند به تسبیح گفتن خدا ، که ناگهان متوجه شدند در دره و در بالای درخت یک بدن بسیار نورانی از یک انسان که سفید تر وشفاف تر از برف بود نمایان شد و آن بدن به سادگی آنجا نمایان بود و هیچ سعی هم نداشت که به بچه ها نزدیک شود.
در روزهای بعد نیز این اتفاق ۲ بار دیگر تکرار شد.

فرشته سال ۱۹۱۶

درست در یک سال بعد، ۱۹۱۶، فرانچسکو و جاسینتا از پدر و مادرشان تقاضا کردند که به آنها اجازه دهند گوسفندانشان را به چرا ببرند و آنها نیز موافقت کردند.
در این زمان بود که آنها میتوانستند لوسیا عموزاده شان را نیز ببینند و با هم گله هایشان را به چرا ببرند.
در یک روز بهاری در سال ۱۹۱۶ بود که بچه ها داشتند در منطقه ای به نام (لو کا دو کابکو) گله داری میکردند. یک روز آرام و درخشان بود که ناگهان یک بال قوی شروع میکند به تکان دادن شدید درختها. آنها دیدند که یک نور که شفاف تر و درخشنده تر از برف بود نمایان شد و درمیان این نور، پیکر یک مرد جوانی ظاهر شد که بسیار زیبابود و به سوی آنها می آمد. بطوری به آنها نزدیک شد که آنها میتوانستند تمام مشخصات ظاهری او را به وضوح ببینند.
فرشته شروع کرد با آنها صحبت کند و گفت : نترسید. من فرشته صلح هستم. همراه من دعا کنید. او زانو زد و خم شد بطوریکه پیشانیش به زمین چسبید. بچه ها نیز همین کار را انجام دادند و فرشته این دعا را ۳ بار تکرار کرد:
“خدای من، به تو ایمان دارم، تورا می پرستم، امید من به تو است و تو را دوست دارم.
تقاضا میکنم کسانی را که به تو ایمان ندارند، تو را نمی پرستند، به تو امید ندارند و تورا دوست نمیدارند؛ ببخشایی.”
آنگاه فرشته بلند شد و گفت: بدین گونه دعا کنید. قلب عیسای مسیح و دعای مریم مقدس با شفاعت های شماست. سپس فرشته ناپدید شد.
لوسیا بعدها توضیح داد که بعد از آن ، فضای آنجا کاملا روحانی بود و حضور خدا چنان در آنجا مشهود بود که حتی نمیتوانستند با هم صحبت کنند.
فرانچسکو می توانست مانند جاسینکا و لوسیا فرشته را ببیند ولی او  نمیتوانست بشنود که فرشته چه میگوید. او دعا را از خواهرش و عموزاده اش فرا گرفت.
این حالت برای او همیشه بود حتی تا دیدار مریم مادر مقدس، و لوسیا و جاسینکا برای فرانچسکو شنیده های خود را بازگو میکردند.Fatima-2

بچه ها هرگز به کسی از این ماجرا چیزی نگفتند. لوسیا بعدها گفت این یک رازی میان آنها بود که نمیتوانستند آن را با کسی در میان بگذارند.
ظهور دوم در تابستان همان سال رخ داد ؛ لوسیا بعدها گفت یک روز تابستانی گرم بود. در پایین باغ نزدیک خانه لوسیا درختانی بود که سایه دار بودند و بچه ها دوست داشتند خواب بعد از ظهر خود را در زیر آن سایه بیارامند.
یک روز در حالیکه بچه ها در حال استراحت در زیر سایه ها بودند، ناگهان فرشته نمایان شد و از آنها پرسید “ چه کار میکنید؟” ” دعا کنید، بسیار دعا کنید. قلب عیسی و مریم برای شما ترحم و رحمت به همراه دارد. دعاها و قربانی های خود را به بالا برسانید.”
لوسیا پرسید: ما چطور میتوانیم قربانی انجام دهیم؟
فرشته پاسخ داد” همه چیز شما میتواند یک قربانی باشد که آن را در عمل که برای جبران گناهان است به خدا بدهید. یعنی برای گناهکاران نزد خدا شفاعت کنید.
شما کسانی هستید که میتوانید صلح را با این کار برای کشورتان بیاورید. من فرشته نگهبان، فرشته کشور پرتغال هستم. بالاتر از همه، با تسلیم و تحمل رنجهایی که پروردگار برایتان خواهد فرستاد را بپذیرید.”
( قابل توجه که در زمان جنگ جهانی دوم با اینکه تمام اروپا در آتش جنگ میسوخت کشور پرتقال تنها کشوری بود که در آن جنگ اتفاق نیفتاد و این از معجزه و شفاعت بچه ها بود که فرشته صلح به آنها از قبل گفته بود)..
بعد از اولین حضور فرشته ،بچه ها دچار یک احساس شگفتی از عجایب ماورا شده بودند.
لوسیا نقل میکند:
“این واژه های پاک نشدنی (گفته های فرشته)،روی افکار ما تاثیر گذاشته بود. آنها مانند نوری بودند که ما را دوباره خلق کرده بود. چقدر این برای او خوشایند بود و چقدر  برای او مهم به حساب می آمد، او پذیرفت تا با گناهکاران گفتگو داشته باشد.”
سومین ظهور فرشته در همان فصل آفتابی اتفاق افتاد در یک روز که بچه ها گله را به بیرون برده بودند و ناهارشان را نیز خورده بودند در حال سجده کردن، تسبیح گفتن و دعایی بودند که فرشته به آنها یاد داده بود، ناگهان یک نور خارق العاده ای نمایان میشود ، آنها سرشان را بلند کردند که ببینند آن چیست ؟! که دیدند فرشته در آنجا ایستاده است و پیاله ای در دست چپش داشت و  میزبانی بالای پیاله بصورت آویزان قرار گرفته بود ، که خونش به درون پیاله (کاسه ی عشای ربانی) می ریخت. فرشته کاسه عشای ربانی را به صورت معلق در هوا نگاه داشت و جلوی آن به حالت احترام زانو زده شروع به عبادت کرد. و بچه ها نیز به دنبال او ۳ بار تکرار میکردند که
“ای تثلیث اقدس، پدر- پسر و روح القدس. من تقدیمت میکنم: گرانبهاترین بدن و خون و روح، یعنی الوهیت عیسای مسیح ، که برای فدیه گناه کاران هدیه به همراه آورده است. بخاطر سرکشی، کفر و بی ایمانی که خود او از آنها آسیب و جفا دیده بود. از طریق شفاعت  مقدس ترین قلبها و همچنین قلب معصوم مریم مقدس، من برای تمامی گناهکاران ضعیف، شفاعت میکنم.” او سپس برخاست و سپس او نان را به لوسیا داد که از آن بخورد و اجازه داد فرانچسکو و جاسینتا از کاسه خون بنوشند . و همزمان این کلام را به آنها گفت :
“از بدن عیسی مسیح بخورید و از خون او بنوشید که از طرف مردم ناسپاس و حق نشناس، سخت مورد بی حرمتی و هتاکی قرار گرفته است . گناهان آنان را جبران کنید و تاوان گناهان مجرمین را بپردازید و خداوند را تسلی دهید “.

آنگاه فرشته دعا را تا ۳ بار تکرار کرد و قبل از ناپدید شدن با احترام تعظیم کرد و  در حال دعا خود را به زمین انداخت.
بچه ها در این حالت دعا ماندند و ادامه دادند تا زمانیکه شب شد و آنها مجبور شدند به خانه مراجعه کنند.
یک حس درونی به بچه ها می گفت که نباید در مورد این وقایع با کسی صحبت کنند و این اتفاقات را به هیچ کس نگفته بودند.

۱۳ می ۱۹۱۷
در ۱۳ می که بچه ها گله هایشان را  در چراگاهی، در منطقه ای موسوم به کوا دا اریا بردند. بعد از ناهار و ذکر تسبیح، آنها ناگهان یک درخشش تابناک را مانند صاعقه و آذرخش دیدند، که در پی آن یک صاعقه نورانی دیگر در آسمان صاف و آبی اتفاق افتاد.

بنا به گفته های لوسیا، آنها بانویی را مشاهده کردند که سراپا لباس سپید بر تن داشت که درخشنده تر از خورشید بود و تشعشعات تابناک و فروزنده ای داشت که درخشان تر و شدید تر از نورهای درخشانی بودند که از یک ظرف کریستال پر شده از آب زلال در مجاورت خورشید می تابد. و همواره مانند خورشید تلالو و تشعشعات مشتعل و فروزنده ای داشت.

بچه ها متعجب و حیران در حضور هاله نورانی بانو قرار گرفته بودند و به او می نگریستند.
بانو در حالی که لبخد زیبایی بر لب داشت، به آنها گفت:  “از من نترسید من آسیبی به شما نمی رسانم “.

لوسیا به عنوان کودک بزرگتر از او سوال کرد شما از کجا آمده اید”؟
بانوی زیبا به آسمان اشاره کرد و گفت : “من از بهشت آمده ام .” و لوسیا پرسید شما چه درخواستی از ما دارید ؟  و بانو پاسخ داد:
“من آمده ام که از شما بخواهم برای شش ماه متوالی هر ماه در سیزدهمین روز ماه و در همین ساعت به اینجا بیایید، و بعد من به شما خواهم گفت که چه کسی هستم و چه درخواستی از شما دارم و بعد از آن من حتی برای بار هفتم هم به ملاقات شما خواهم آمد.”

لوسیا از او پرسید: که آیا ما هم به بهشت خواهیم رفت؟ و بانوی درخشنده جواب داد : “بلی . او و جاسینتا به بهشت خواهند رفت اما فرانچسکو لازم است که خیلی زیاد دعا و عبادت کند. “سپس بانو از آنها پرسید :
“آیا شما می خواهید خود را به خداوند تقدیم کنید و برای بخشایش و توبه و تغییر گناهکاران فدا شوید و همه رنجهایی که خداوند می خواهد بر دوش شما بیفکند را پذیرا شوید؟”
لوسیا به عنوان سخنگوی بچه ها با میل و اشتیاق پذیرفت. بانو گفت : “اما شما خیلی رنج خواهید برد ولی موهبت الهی شما را تسلی خواهد داد.”Fatima-1
لوسیا دوباره موافقت خود را اعلام کرد و در همین حین بانوی درخشنده دستهایش را برافراشت و نوری خیره کننده و درخشان ساطع کرد که بچه ها را در برگرفت و اجازه داد بچه ها  خود را در حضور خداوند احساس کنند.
سپس بانو با این ملاقات را  با این گفتار به پایان رسانید که؛ هر روز با تسبیح ذکر بگویید و برای برقراری صلح و تمام شدن جنگ دعا کنید… با گفتن این جملات ، او به طرف آسمان صعود کرد و به طرف شرق به پیش رفت و آنقدر رفت که از نظر ناپدید شد.

بچه ها گرد هم آمدند و سعی کردند بفهمند که چگونه می توانند همانطور که بانو خواسته بود، قربانی بدهند و طلب شفاعت کنند. آنها تصمیم گرفتند ناهار نخورند و در عوض آن، ذکر بگویند ، دعا کنند و تسبیح بگویند. فرانچسکو و جاسینتا بیشتر از لوسی از طرف پدر و مادرشان حمایت می شدند ، ولی رفتار ساکنان محلی و افراد بی ایمان ، توام با شک و تردید و حتی تمسخر آمیز بود و باعث رنج بچه ها میشد. همانطور که بانو گوشزد کرده بود بچه ها باید رنج فراوان می بردند.

۱۳ ژوئن ۱۹۱۷

در ۱۳ ژوئن ۱۹۱۷ بچه ها در کنار درختی که بانو قبلا ظاهر شده بود، در منطقه کوا دا آریا
گرد هم آمده بودند و حدود پنجاه نفر از مردم هم جمع شده بودند. بچه ها یک تشعشع ناگهانی نورانی مشاهده کردند که بالافاصله بعد از آن بانو ظاهر شد. بانو با لوسیا صحبت کرد و از او خواست که هر روز ذکر بگوید و دعا کند و در سیزدهم ماه بعد در همانجا حضور یابد و خواندن و نوشتن بیاموزد و به او گفت که بعدا خواهد گفت که چه درخواستی دارد.

لوسیا دوباره از مریم مقدس خواست که آنها را به بهشت ببرد و مادر مقدس در این باره دومرتبه به او قوت قلب داد. بانو گفت: “من به زودی جاسینتا و فرانچسکو را با خود می برم اما تو برای مدتی اینجا می مانی تا اینکه موعدت فرا برسد. مسیح می خواهد از تو برای شناساندن و عشق ورزیدن به من استفاده کند. مسیح می خواهد که وقف و تخصیص به قلب معصوم مرا در دنیا گسترش دهد. من به هر کسی که این را بپذیرد ، نوید رستگاری می دهم. چنین ارواحی نزد پروردگار عزیز خواهند بود. به مانند  گلهایی که من برای تزیین بر تخت خداوند، می آویزم”. 

این جمله آخری در نامه ای که  لوسیا در سال ۱۹۲۷به یک کشیش نوشته است، یافت شده است؛ او کشیشی بود که لوسیا نزد او اعتراف به گناهانش می کرد.

لوسیا از شنیدن قسمت اول این پاسخ ناراحت شد و از مریم مقدس پرسیده بود : آیا من در اینجا تنها می مانم؟ و بانو پاسخ داد “ نه دخترم . آیا خیلی ناراحت شدی ؟ ناامید مباش من هرگز تو را ترک نمی کنم و قلب معصوم من همیشه پناهگاه تو خواهد بود و راهی برای رسیدن تو به خداوند خواهد بود “.

یکی از شاهدان این دیدار، به نام ماریا کریئر توضیح می دهد که چطور لوسیا فریاد زنان به بانو اشاره می کرد و او را نشان می داد که در حال دور شدن است.

او خود به شخصه صدایی شبیه به موشک اتمی که از راه بسیار دور است، شنیده بود و توده ابر کوچکی را در  بالای درخت دیده بود که به آرامی بالا می رفت و  به طرف شرق حرکت می کرد تا اینکه ناپدید شد. سپس جمعیت زائران به طرف فاطیما به حرکت درآمدند و واقعه عجیبی که دیده بودند را  برای دیگران تعریف کردند. و آنقدر مردم را مجاب کرده بودند که برای تجلی روز سیزدهم جولای چیزی حدود دو الی سه هزار نفر در آنجا حاضر بودند.

۱۳ جولای ۱۹۱۷

در سیزدهم جولای سه کودک دوباره در منطقه کوا گرد هم آمدند و دوباره بانو را که به طرز بیان ناشدنی زیبا بود، در بالای درخت ملاقات کردند. لوسیا پرسید که : درخواست شما از ما چیست؟ و مریم مقدس پاسخ داد که: ” در سیزدهم ماه بعد در اینجا حضور داشته باشید. به گقتن ذکر و تسیبح برای انجام تعهد در قبال بانوی صاحب تسبیح و به احترام او  ادامه دهید این کار شما برای برقراری صلح در دنیا و خاتمه جنگهاست زیرا فقط او ( بانوی صاحب تسبیح ) می تواند برای شما دعا کند.”

لوسیا در ادامه از او سوال کرد که شما کیستید و از او خواست برای باور کردن مردم معجزه ای به همه ی مردم نشان دهد. و بانو پاسخ داد که:  ” به آمدن به اینجا در ماههای اینده ادامه دهید و در ۱۳ اکتبر هم همینجا باشد، آنگاه من به شما خواهم گفت که کیستم و چه تقاضایی از شما دارم. و معجزه ای را نشان خواهم داد که همگان شاهد باشند و ایمان آورند.” 

بعد لوسیا در مورد بیماران از بانو درخواست کمک کرد و بانو در جواب فرمودند: ” من بعضی از بیماران را شفا خواهم داد و نه همه را. و همه برای به دست آوردن چنین فیض الهی باید تسبیح بگویند. “ و در ادامه گفت که: “خود را برای گناهکاران قربانی کنید و بارها و بارها این کار را مخصوصا در وقت شفاعت بگویید که ای عیسی مسیح این به خاطر عشق به تو و به خاطر بخشایش گناهکاران است و به خاطر تاوان گناهانی است که در حضور قلب معصوم مریم باکره مرتکب شده اند.” 

مشاهده دوزخ

لوسیا بعدها فاش کرد که زمانی که مریم مقدس این کلمات را به زبان آورد، دستهایش را از هم گشود و اشعه ها و پرتو های نورانی از دستانش به داخل زمین رسوخ می کرد و آنها توانستند منظره ای از جهنم را ببینند که در آن اهریمن و دیوهاو ارواح پلید در میان وحشت توصیف ناپذیری غوطه ور بودند.

(مشاهده جهنم قسمت اول  از راز های فاطیما بود که در آن زمان فاش نشد ، بلکه بعدها آشکار شد. ) بچه ها به صورت غمگین باکره مقدس که  با مهربانی با آنها حرف می زد نگاه کردند. باکره ی مقدس به آنها گفت:

“شما شاهد جهنم بودید. جایی که روح گناهکاران بیچاره به آنجا خواهد رفت. خداوند می خواهد برای نجات گناهکاران از آتش جهنم،  تخصیص به قلب معصوم مرا در جهان برقرار کند. اگر آنچه به شما می گویم انجام شود ، افراد بسیاری نجات خواهند یافت و صلح برقرار خواهد شد. و جنگها خاتمه خواهد یافت. اما اگر مردم از نافرمانی خداوند دست نکشند در زمان سلطنت پاپ پیوس ششم، یک جنگ خانمان سوز بدتر فراگیر خواهد شد. هنگامی که شبی را ببینید که با نوری نا معلوم روشن شده است، بدانید که این یک نشانه از طرف خداوند است مبنی بر اینکه خداوند در صدد است جهان را به واسطه جرمها و گناهانش به وسیله جنگ و قحطی، ظلم و ستم  به کلیسا تنبیه کند.

برای جلوگیری از این فاجعه من آمده ام که بخواهم تبرک روسیه کمونیستی به قلب معصوم من صورت گیرد و آیین عشای ربانی به همراه توبه ،در یکشنبه ها برگزار شود.

اگر به درخواستهای من اعتنا شود روسیه متبدل خواهد شد و صلح برقرار می شود. وگرنه روسیه خطاها و اشتباهاتش را در سراسر دنیا منتشر می کند و باعث و بانی جنگهای فراوان و ظلم و بیداد کلیساها خواهد شد. خوبها شهید می شوند و مقام پاپ سختیهای فراوانی را متقبل می شود. و ملتهای زیادی نابود خواهند شد و در نهایت قلب معصوم من غالب و برنده خواهد شد. پاپ ، روسیه ی کمونیستی را وقف قلب معصوم من می کند و روسیه تغییر می کند و یک دوره از صلح و آرامش حکمفرما خواهد شد.”

در این نقطه قسمت دوم راز فاطیما تمام می شود و قسمت سوم راز فاطیما با این کلمات آغاز می شود .

ایمان و اعتقاد مذهبی برای همیشه در پرتغال برقرار خواهد بود …

قسمت اول و دوم راز فاطیما در سال ۱۹۴۲ فاش شد. ولی قسمت سوم راز فاطیما اخیرا در ژوئن ۲۰۰۰ میلادی برملا شده است.

مریم مقدس صراحتا به لوسیا گفت که در مورد این قسمت از راز فاطیما به کسی چیزی نگوید.
مریم مقدس قبل از ناپدید شدن به لوسیا گفت هنگام ذکر و تسبیح بعد از هر دور این دعا را بخواند: “آه عیسای مسیح خداوندم، گناهان ما را ببخش و ما را از آتش جهنم حفظ بفرما و ارواح ما را به سوری بهشت هدایت کن به خصوص افرادی که نیاز بیشتری دارند.
بانو مریم باکره بعد از اینکه به لوسیا اطمینان داد که نکته بیشتری برای گفتن ندارد شروع به دور شدن کرد واز نظر ناپدید شد.

آگوست ۱۹۱۷

وقتی ۱۳ آگوست نزدیک و نزدیک تر می شد، داستان تجلی مریم مقدس در سراسر کشور پخش شده بود و حتی افراد بی دین نیز از این ماجرا با خبر شده بودند و بنابراین کلی گزارشات متعصبانه و خصمانه بر علیه این واقعه منتشر شده بود.

وقتی صبح ۱۳ آگوست رسید بچه ها توسط آقای آرتور سانتوس شهردار ویلا نوا د ارم
دستگیر شدند؛
از آنها در مورد  اسراری که میدانستند بازجویی شد. اما برخلاف همه تهدیدها و همچنین پیشنهادات پولی، بچه ها از افشاگری اسرار سرباز زدند. به همین دلیل،در  بعد از ظهر همان روز، به طرف زندان شهر منتقل شدند و حتی به مرگ نیز تهدید شدند. از طرفی مقامات متوجه بودند که اگر بچه ها را بکشند، آنها اسرار را با خود به گور خواهند برد. پس آنها را آزاد کردند..

در ۱۹ آگوست، لوسیا، فرانچسکو  و جاسینتا در مکانی نزدیک فاطیما به نام والینهوس
قبل از غروب آفتاب گرد هم آمدند.
آنها دوباره مریم مقدس را مشاهده کردند و مریم مقدس با لوسیا صحبت کرد و به او گفت: “ به رفتنتان در ۱۳هر ماه به کوا دا آریا

و خواندن تسبیح و دعای روزانه ادامه بدهید. ” او همچنین گفت: “ترتیب یک معجزه را خواهد داد و همگان بر درستی گفتار آنها ایمان خواهند آورد.”

مریم مفدس در حالیکه نگاه محزونی داشت گفت: “دعا کنید خیلی زیاد دعا کنید. و برای گناهکاران طلب شفاعت کنید. خیلی از افراد به دوزخ می روند چون هرگز برای خود طلب شفاعت و بخشش نمی کنند. شما برای آنها قربانی بدهید و دعا کنید. “ با گفتن این جملات او به طرف آسمان عروج کرد و در حالیکه به طرف شرق می رفت از نظر ناپدید شد.

در این زمان بچه ها به شدت  به درخواست بانو مبنی بر دعا و توبه، غرق شده بودند، و هر روز تا جایی که می توانستند به دعا  و شفاعت برای گناهکاران مشغول می شدند. ساعتها در حال تعمق و دعا و تعظیم روی زمین می ماندند و دعا می کردند؛ و تا جایی که در توان داشتند، در گرمای طاقت فرسای تابستان پرتغال ، آب نمی نوشیدند. آنها همچنین برای قربانی دادن برای گناهکاران و نجات آنها از دوزخ غذا نمی خوردند و در روزه ی کامل به سر میبردند.. همان دوزخی که آن را با چشم دیده بودند و تاثیر عمیقی بر قلبهای کوچکشان بر جای گذاشته بود.

آنها همچنین به عنوان یک شکلی از ریاضت و زجر ، تکه ای از طناب کهنه را به دور کمرهایشان بسته بودند و در تمام مدت شبانه روز آن را از تن در نمی آوردند.

میتوانید فیلمهای مربوط به این حقیقت تاریخی را در لینک زیر مشاهده نمایید:

http://www.youtube.com/watch?v=x8NDvCChCFY&feature=player_embedded

فیلم مربوط به معجزه ی مریم مقدس در شهر فاطیما:

https://gloria.tv/video/L3xLeUujXXw

 

این مقاله  در قسمت دوم به همین اسم، ادامه دارد…

قسمت دوم این مقاله را از این لینک مشاهده فرمایید:

مریم مقدس قسمت دوم – بانوی فاطیما

 

 

گردآوری و ترجمه راشین سایروس