blood cancer

فداکاری دخترم

همسرم سارا با صدای بلند گفت: تا کی میخوای سرت رو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیایی و به دختر جونت بگی که غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده میآمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا و برای سن خودش بسیار باهوش بود

گلویم را صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمیخوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت باشه بابا، میخورم. نه فقط چند تا قاشق؛ همه شو میخورم. ولی شما باید… آوا مکث کرد و گفت: بابا اگر من تمام شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ولی ناگهان

blood cancer
blood cancer

مضطرب شدم.گفتم: آوا عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمیخوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

توجه همه ی ما بسوی او بود. آوا گفت: من میخوام سرم رو تیغ بندازم. همین یکشنبه!!

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرش رو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه !! در خانواده ی ما نمیشه. مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلوزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم: آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمیخوای؟ ما از دیدن سرتیغ خورده ی تو غمگین می شیم خواهش میکنم. عزیزم، چرا سعی نمیکنی که احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک میریخت. و شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی. حالا میخوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که: مگه دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمیگیره به حرف خودش احترام بگذاره.

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت، زیبایی خاصی پیدا کرده بود.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده در میون بقیه ی شاگردها تماشایی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم که : پس موضوع اینه

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمیخواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره اش کنن

آوا هفته پیش پسرم رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن رو بچه ها رو بده. اما حتی فکرش رو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه!

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم. و … شروع کردم به گریستن. فرشته ی کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی.

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که میخوان زندگی میکنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانیکه که دوستشون دارن تغییر میدن.

به این موضوع فکر کنید.