طرد شده

 

همگان شادان و مسرور بودند چون به مهمانی خدا رفته بودند.طرد شده
 سرود میخواندند، پایکوبی می کردند و از کارهای عظیم خدا در زندگیشان می گفتند و بر افتخارات روحانی خویش می بالیدند..

او تنها بود ، در گوشه ای غریب  و خجالت زده ایستاده بود و نظاره می کرد.
حس حقارت و گناه ، جرأت نزدیک شدن به حریم دیگران را از او گرفته بود. تا جایی که می ترسید پیش رود و بگوید کسی برایش دعا کند ….
در دل اشک می ریخت و می گفت : پدر مرا ببخش که سهم ترا به قیصر دادم … ننگ بر من که نام فرزند تو بر من است…
 همچنان اشک می ریخت و در دل با خدای خود سخن می گفت… تا شب هنگام… بر بسترش می اندیشید و اشک می ریخت ، وقتی همه به خواب رفتند و سکوت شب همه را فرا گرفت، و دیگر فریاد شادی و پرستش و دعاها پایان یافته بود؛
ناگاه کسی به اتاقش آمد…!

بر کناربسترش نشست و با کلا مش نوازشش کرد ، حرفهایش را شنید…اشکهایش را سترد و با محبتی عمیق او را تقویت کرد. دستهایش را در دست گرفت و با او ساعتها دعا کرد.
 دیگر هیچ درد نهفته ای آزارش نمی داد و در سبک بالی و لذت روحانی خویش غرق بود…
و این رویا بی پایان بود…
ولی ناگاه به دستان نوازشگر ناشناس نگریست که هنوز اثر زخمهایی عمیق و کهنه برکف آنها نقش بسته بود که حکایتی داشت از طرد شدگی ….
 
نویسنده : راشین سایروس