داستانی کوتاه از پائولو کوئیلو

پسرک و دخترک مشغول بازی بودند… پسرک یک سری کامل تیله داشت و دخترک چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده ! دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد…! اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود…

تمام شیرینیهایش را به پسرک داد… آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده …!!! نتیجه داستان : عذاب وجدان همیشه متعلق به کسی است که صادق نیست اما آرامش، سهم کسی است که صادق است