جنین سقط شده که نجات مسیح را تجربه کرد

این داستان کاملا حقیقی است و توسط یکی از اعضای خانواده ی این نوزاد برای ما ارسال شده است

مادرم سالها بود که زمزمه میکرد دیگر فرزند نمیخواهد چون ۲ فرزند داشت و مسئولیت و
تربیت آنها برایش تا پایان عمر کفایت میکرد. پدرم مرد بسیار پرکاری بود و معمولا بار
تحصیل و تربیت ما بر گردن مادرم بود.
یک روز با شگفتی متوجه شدم که مادرم بسیار نگران و بیقرار است البته من دختر کوچکی
بیش نبودم و درک زیادی از فضای اطرافم نداشتم ولی به خاطر دارم آن روزها، مادرم توی منزلمان به روی
صندلی یا تخت یا جاهای بلند میرفت و میپرید من نمیدانستم چرا این کار را میکند فقط بعدها که
بزرگتر شدم موضوع را متوجه شدم.
حال مادرم آن روز خیلی بد شد طوری که پدرم به خانه آمد، مادرم و من را با ماشین به
مطب یک خانم دکتر سرشناس و معروف برد آنجا من متوجه شدم که مادرم باردار است و در
شکمش بچه ای را حمل می کرده.
من خیلی بیقرار و نگران مادرم بودم چون پدرم را هم میدیدم که چقدر نگران و مضطرب است
ولی درک نمیکردم چه شده برای همین بقیه ماجرا را از زبان پدر و مادرم مینویسم که بعدها
برایمان تعریف کردند:

مادرم فرزند دیگری نمیخواست بنابراین با اینکه ماهها از عمر جنین گذشته بود همچنان قرصهای
ضدبارداری وخطرناک میخورد و خودش را از بلندیها پرت میکرد تا بچه از بین برود. آن روز
درد شدیدی در ناحیه شکم وکمر به سراغش آمد و میگفت مانند درد زایمان بود شاید اولش
خوشحال بود چون تصور میکرد بچه را از بین برده وبه عبارتی ساده تر بچه را در شکمش کشته است.
ولی ماجرا به اینجا ختم نشد، چون نوزاد، ۵ ماه و نیم به دنیا آمد.
از طرفی خانم دکتر به پدرم گفت:
با اینکه بچه به دنیا آمده ولی نارس است و بعضی قسمتهای بدنش حتی کامل نشده و شکل نگرفته است
بنابراین در عرض یک تا دو ساعت دیگر میمیرد.
اندازه این بچۀ به دنیا آمده به قد یک قاشق غذاخوری بود و روی بدنش کاملا پوشیده از مو بود. حتی
ناخن بروی انگشتهایش نداشت و دیدن این صحنه واقعا دردناک و دلخراش بود چرا که گریه
هم نمیتوانست بکند. در واقع یک تیکه گوشت بی حرکت بود.

abortion
abortion

خانم دکتر او را در یک ظرف کوچکی که در گوشه کلینیکش داشت، و بر روی زمین قرار داشت،
گذاشت و به پدرم گفت شما نگران این بچه نباشید و همسرتان را به منزل ببرید تا استراحت کند
ما بعد از مردن این بچه او را در پشت کلینیک که گورستان نوزادان است خاک میکنیم.
پدرم خیلی ناراحت وپریشان خاطر شد به سمت آن ظرف کوچک که فرزندش را در آن
انداخته بودند رفت و در یک لحظه دید چشمهای نوزاد با بی رمقی تکان خورد و خودش را
حرکت کوچکی داد. پدرم دیگر طاقت نیاورد به خانم دکتر گفت: من ترجیح میدهم که فرزندم
در خانه خودم بمیرد تا در اینجا. من میخواهم اورا به خانه ببرم تا خیالم راحت باشد.
خانم دکتری که حتی جواز دفن نوزاد را نوشته بود به حرف پدرم احترام گذاشت و نوزاد را تحویل داد.
وقتی اورا به خانه آوردند او را لای پنبه گذاشتند چون پوست بدنش به قدری نازک بود که مویرگهایش قابل دیدن بود. یکی از زنهای پیر فامیل  با قطره چکان به دهانش آب قند
ریخت و دید نوزاد آن را خورد. فریاد زد و به پدرم گفت من مطمئن هستم که
این بچه زنده میماند.
آن شب نوزاد بی رمق ما زنده ماند و صبح فردای آن، پدرومادرم او را به یک بیمارستان
بسیار مجهز و تخصصی بردند که دستگاه مادر داشت و نوزادان نارس را در آن نگهداری
میکردند تا کامل شوند. بچه را به آنجا بردند و دستگاه کار جنین را میکرد و قرار شد برای
مدت ۳ ماه او را در آنجا، در یک محیط کاملا استرلیزه نگهداری کنند.
به یاد دارم مادرم هر روز باید به آنجا میرفت گاهی من را هم با خودش میبرد. باید برای دیدن
فرزندش لباسهای عجیبی میپوشید ماسک میزد، تا میتوانست به اتاقی که کاملا در فضای استرلیزه
بود ودستگاه آنجا بود، برود.
بعد از ۳ماه که نوزاد ۹ ماهه شد،

او را به پدر و مادرم تحویل دادند. ولی همیشه این عضو
جدید خانواده ما باید تحت مراقبت ویژه قرار میگرفت تا سرما نخورد و مریض نشود
وگرنه دیر خوب میشد. کلا سیستم دفاعی بدنش ضعیفتر از بچه های دیگر بود و پدرومادرم
همیشه برای او باید به بهترین دکترها مراجعه میکردند.
سالها گذشت و او کودک زیبا و دوست داشتنی شد که همه اورا دوست می داشتند. او بزرگ میشد
و کم کم همه چیز را فهمید و دلش شکست که چطور مادرش بارها در صدد قتلش برآمده و
قصد کشتنش را داشته است واین غصه خیلی او را رنج میداد.
چیزی که عجیب بود این است که به هر طریقی که مادرم خواست اورا ازبین ببرد دست حفاظت
خدا چنان با این نوزاد بی پناه بود که تصورش مهیب است. خدا چنان راهها را برای حیات این
نوزاد بی پناه باز کرده بود که هیچ دارو و ضربه ای نتوانست او را نابود کند و فقط یک
حرکت کوچک او باعث شد پدرش او را به منزل ببرد و به طور عجیبی آن بیمارستان را پیدا
کردند و در آنجا او را با مجهزترین و گرانترین امکانات پزشکی پرورش دادند تا مثل یک
نوزاد ۹ماهه شود وتحویل مادرش دادند.
نکته این جاست که ماجرای این جنین سقط شده به اینجا ختم نشد….
سالها بعد وقتی که او درسهایش تمام شده بود و شاغل بود، پیغام زیبای انجیل را میشنود و در
همان لحظه به خداوندی مسیح ایمان می آورد و بعد از ۳-۴ ماه دیدار عجیبی با خداوند می کند
که ارزشهای زندگی او را تغییر میدهد و از طرفی با همه قلبش مادرش را می بخشد.
او زندگی زیبایی را با مسیح شروع کرد و بیشتر اوقات خود را صرف دعا و روزه میکرد
با اینکه از دردهای جسم همیشه در درد و ضعف بود تمام تلاش و دعایش این بود که:
” خداوندا کاری کن که مامانم به تو ایمان بیاره و نجات تورو تجربه کنه تا حیات ابدی داشته باشه ”
شاید حدود  ۴ سال در دعای سخت بود و هر روز با مسیح تجربیات عجیبی را سپری میکرد سختیها لحظه ای او را رها نمیکردند ولی عاشقانه به مسیح ایمان داشت و ناامید نمی شد.
تا اینکه روزی مسیح به دیدار مادرش میرود و قلب مادرش را نیز ‏از آن خودش میکند.
اکنون آنها هر دو به مسیح ایمان دارند در روزه و دعاها با هم متحد هستند. در سختیها به
پای منجی زانو میزنند و در کامیابیها روزه شکر گزاری میگیرند. و خداوند با آنهاست.
آنچه بسیار مهیب و عجیب است نقشه خدا در این ماجراست که وقتی من به آن می اندیشم
قادر نیستم از اشک ریختنم خودداری کنم.

جنینی که توسط مادرش بارها وبارها تلاش شد که سقط شود و ازبین برود به طرز عجیبی
با معجزه زنده ماند و این جنین نجات مسیح را تجربه کرد و برای مادرش که قرار بود قاتلش شود
نجات مسیح و حیات ابدی را به همراه آورد. آنها آسمان را با هم به ارث میبرند.
نقشه خداوند این بود تا این مادر توسط فرزند سقط شده اش حیات جاودان را تجربه کند و
بارهای گناهش به فراموشی سپرده شود.
کاش مادران قبل از سقط جنین لحظه ای فکر کنند و از اراده خدا پیشی نگیرند.

خانواده مسیحی برایتان آرزوی این را دارد تاهمواره در اراده پدر آسمانی زندگی خود را به پیش ببرید.