امیدی در نهایت ناامیدی

 این داستان کاملا واقعی است:
زمانی که من و همسرم با یکدیگر ازدواج کردیم وقت بسیار خوبی را باهم داشتیم و از زندگی لذت می بردیم تا اینکه واقعه ای در زندگی ما افتاد که ما را متاثر نمود
امروز در اتاق کوچکی در لندن زندگی میکنیم و هر روز شاهد رشد تنها فرزند مان دانیال میباشیم، فرزندی که زندگی را برای ما شیرین و دگرکون نموده است
 این واقعه از دست دادن بچه ما در زمان بارداری بود، هنگامیکه همسر من تنها دوماه باردار بود.
این اتفاقی بود که نه برای یک بار، بلکه هر بار که همسر من حامله میشد، در حدود دو ماهگی فرزند ما ازبین میرفت. در این مدت ما به دکترهای متعدد مراجعه کردیم که پس از معاینه و بررسی های همه جانبه نتیجه ای که عاید ما شد این بود که همسر من دارای نارسایی خونی است. کار ما این شده بود که دائم به این دکتر و یا آن دکتر برویم و هر چه پس انداز کرده بودیم تقدیم دکترها بکنیم که اصلا نتیجه بخش هم نبود.
بالاخره با تلاش و کوشش بسیار موفق شدیم به خارج از کشور برای مداوا برویم، تا شاید دکترهای خارج بتوانند برای این مشکل ما راه حلی را پیدا نمایند. پس از مدت طولانی که در اروپا ماندیم و به ملاقات دکترها و پرفسورها رفتیم، تنها نتیجه ای که گرفتیم همان بود که در ایران بما گفته بودند.. به همین خاطر با دست خالی و ناامید به ایران برگشتیم.
مشکل ناتوانی در داشتن فرزند ازیک سو و حرفهای مردم از سوی دیگر که اغلب می شنیدم بیشتر باعث رنج وعذاب ما شده بود. به همین منظور برای مدت چهار سال با دکترها قطع رابطه کردیم و بیشتر بسراغ داروهای گیاهی، نذر و نیاز و پیدا کردن دعانویس ها می رفتیم. حال تعداد جنین هایی که پس از رسیدن به سن دوماهگی از بین رفتند به یازده مورد رسیده بود. یکبار دیگر با تلاش بسیار از کشور خارج شدیم و این بار بقصد اقامت و پناهندگی در یکی از کشور های اروپایی سفر کردیم.
برای رفع مشکل اقامت و پناهندگی به یک کلیسا ایرانیان منطقه خود رفتم تا از این طریق بتوانم اطلاعاتی را بدست آورم که شاید به مشکل ما در مورد پناهندگی کمک کند. برای مدتی بطور مرتب به جلسات آنها شرکت می کردم و هر بار که می رفتم جذب نحوه عبادت و پرستش آنها می شدم که خالصانه و با شادی بود یکبار به خودم گفتم: حال تو که این همه وقت صرف می کنی تا به اینجا بیایی بهتر است که آنچه را که ایشان می گویند خودت تجربه کنی،شاید خدایی که ایشان معرفی میکنند قادر باشد که وضعیت تو را تبدیل کند. یکشنبه که من دوباره به آنجا رفتم ، پس از اتمام جلسه، کشیش از تمام افرادی که احتیاج به دعا داشتند دعوت کرد تا به جلو بیایند تا برایشان دعا شود. در آنجا بود که من نیز جلو رفتم و در دعا به خدا گفتم: تو از وجود من آگاهی تو از مشکلات من باخبر هستی من امروز مشکل خود را بحضور تو می آورم اگر تو واقعا هستی و میتوا نی مرا شفا دهی مرا شفا بده. پس از دعا احساس عجیبی در خود داشتم وصدایی را درخود میشنیدم که میگفت تو باید نجات پیدا کنی و در نجات تو شفا هم است. همچنین من و همسرم از آقای کشیش درخواست کردیم که برای بچه دار شدن ما دعا کند. پس از دعا کشیش بما گفت بروید و اسم بچه را انتخاب نمائید زیرا که او در راه است.
از آن زمان ببعد هر دوی ما عیسی مسیح را بعنوان سرور و خداوند زندگی خود پذیرفتیم و زندگی جدیدی را شروع کردیم چرا که باور کردیم که او قادر است هر کاری را برایمان انجام دهد. پس از چهارده سال انتظار برای بچه دار شدن به همسرم گفتم چطور است که سرپرستی یک بچه را از پرورشگاه بعهده بگیریم. با موافقت هم شروع به این کار کردیم و این موضوع را با کشیش کلیسا نیز درمیان گذاشتیم ولی جواب آقای کشیش مرا تکان داد، جواد به خداوند وقت بده.
سه هفته بعد از این ماجرا متوجه شدیم همسر من باردیگر حامله است هفته هشتم رسید و این زمانی بود که هر بار فرزندمان را از دست می دادیم در هفته دهم به ملاقات دکتر برای معینه همسر رفتیم و دکتر با دیدن پرونده مان از ما پرسید اینبار چه داروی را استفاده کرده اید، چون ظاهرا مشکل شما بر طرف شده است. در جواب گفتیم ما فقط به عیسی مسیح اعتماد کردیم. دکتر گفت این یک معجزه است. پس از آن همه چیز بخوبی پیش می رفت و پسرمان دانیال که وعده خداوند بود صحیح و سالم بدنیا آمد.
حال ما  بسیار شادیم چون هرکاری می توانستیم انجام داده بودیم ولی هیچ نتیجه ای نگرفتیم اما خداوند عیسی مسیح در محبت عظیم خود این کار را برای ما انجام داد. امروز اگر شما نیز احتیاج دارید بدانید که عیسی مسیح در دولتمندی خود می تواند به نیازهای شما پاسخ دهد اگر به او ایمان داشته داشته باشید و با او همراه گردید.